تبليغاتX
e-حدیث نفس
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391
تحلیل نتایج انتخابات مجلس نهم

یک روز بعد از اعلام نتایج دور دوم انتخابات مجلس نهم، در جواب طرح بحث ایمیلی یکی از برادران برای تحلیل نتایج انتخابات، مطلب زیر را نوشته بودم:

چند نکته که به نظر بنده می رسد:

  1. همان طور که سایت الف هم روز قبل از انتخابات در مطلبی ذکر کرده بود، انتخابات تهران است که سیاسی است و تعیین کننده.
  2. در انتخابات تهران ترکیب رأی این طور بود:
    1. در دور اول، 3 نفر مشترک، 1 نفر پایداری و 1 نفر متحد رأی آوردند.
    2. در دور دوم، 2 نفر مشترک، 10 نفر پایداری، 11 نفر متحد رأی آوردند.
      1. نکته: این حرف که سایت های متحد می زنند که 8نفر پایداری رأی آوردند، و آقایان نوباوه و نبویان را جزء پایداری حساب نمی کنند، درست نیست. چون اینها نامزدهای پایداری بودند و در مجلس هم رأی شان برای پایداری است؛ متحدها چون دو نفرشان نیامده بود دور دوم، از سر اجبار این دو نفر را در لیست شان گذاشتند. ضمن اینکه آ.نوباوه که این دور، نفر اول شد، دور پیش هم که فقط در لیست پایداری بود، نفر 6م شده بود (یعنی نفر اول کسانی که به دور دوم راه یافتند) و این تحلیل که ایشان به خاطر بودن در دو لیست اول شد، صحیح نیست، گرچه قاعدتاً رأی شان به این دلیل مقداری بیشتر شده لابد.
    3. نتیجه اینکه در تهران رقابت سنگینی بود که هر یک از دو طرف، تقریباً آرای برابری آوردند (نفر 26م هم که از پایداری بود، فقط 1000 رأی کمتر از نفر 25م داشت).
  3. تحلیل سیاسی داخلی آرای دور دوم هم نکات جالبی دارد. مثلاً اینکه این طیف ها در انتخابات رأی نیاوردند:
    1. طیف رهپویان جبهه متحد؛ رأی نیاوردن چهره ی شاخصی مثل حسین فدایی، و در کنار ایشان آ.سروری و خ.الهیان (فقط آ.زاکانی از این طیف رأی آورد).
    2. طیف مستقیماً منتسب به آ.قالیباف جبهه متحد؛ آ.خانی (که حجم تبلیغاتش مشمئزکننده بود -و اگر رأی می آورد ثابت می شد که هنوز فرهنگ سیاسی مردم تهران آن قدر بالا نرفته که صرفاً با پول داشتن نشود رأی آورد-)  و آ.رودکی؛ (در اصفهان هم آ.مرتضی طلایی علیرغم معروف بودن و تبلیغات زیادش رأی نیاورد).
    3. طیف موتلفه ی جبهه متحد؛ رأی نیاوردن چهره های شاخصی مثل آ.بادامچیان و آ.حبیبی (و البته آ.فرشیدی که به دور دوم هم نتوانسته بود بیاید، و آ.غفوری فرد که در لیست نبود). کلاً از آن چیزی که به عنوان جریان راست و جامعه روحانیت و پیروان امام و رهبری و... مطرح بود، فکر کنم به جز خانم ها فقط آقایان باهنر و مصباحی مقدم رأی آوردند.
    4. طیف موسسه امام خمینی جبهه پایداری؛ آقایان روانبخش، سقای بی ریا، خلیلیان، دهقانی (فقط آ.نبویان از این طیف رأی آورد).
  4. نتیجه ی برابر در انتخابات را با در نظر گرفتن عوامل مختلف باید برد بزرگی برای پایداری دانست:
    1. این نتیجه در شرایطی به دست آمده که متحد حجم سنگینی تبلیغات کرده بود و لیستش دست همه ی مردم بود، اما پایداری تقریباً تبلیغ نکرده بود. اینها ظاهراً سیاست شان این بوده که کم تبلیغ کنند و در مساجد تبلیغ کنند که همین کار را هم درست نکرده بودند!
      1. من در حوزه ای که رأی دادم، فراوان دیدم که بخشی از مردم می خواستند همان طوری که در 22بهمن به نظام ابراز وفاداری می کنند، در انتخابات هم به همین نیت شرکت کنند؛ و خیلی برایشان اختلاف سیاسی دو گروه مطرح نبود. می خواستند به لیستی که اصولگرا و طرفدار نظام باشد، رأی دهند. اگر لیست متحد دست شان بود، از روی آن انتخاب می کردند، و اگر لیست پایداری دست شان بود (که خیلی کمتر بود!) از روی آن انتخاب می کردند.
    2. افراد لیست پایداری معروف نبودند، و خیلی از مردم فقط به افرادی که می شناسندشان رأی می دهند. پایداری ها تقریباً یک لیست نصفه داشتند (بقیه شان افراد ناشناخته برای مردم بودند)، که تقریباً همین نصفه ی معروف شان هم رأی آوردند!
    3. متحدها -مثلاً- لیست اصلی و مجمع همه ی نیروهای اصولگرا بودند، و اعتبار اصولگرایی و روحانیت را پشت سر خودشان داشتند. پایداری ها هم مثلاً گروه تندرو و بداخلاق و مخالف وحدت بودند. قوت رسانه ای این دو هم که قابل مقایسه نبود؛ چه در رسانه های مکتوب و چه در رسانه های مجازی.
  5. در اختلافاتی که بین متحدها و پایداری ها قبل از انتخابات بود و آن موقع معلوم نبود که حق با کیست، ثابت شد که حرف های پایداری ها درست بوده. مثلاً:
    1. متحدها می گفتند که اصلاح طلب ها و انحرافی ها با قدرت تمام و خرج های میلیاردی و... وارد انتخابات خواهند شد و اگر اصولگراها متحد نباشند، رأی ها شکسته می شود و مجلس دست آنها می افتد؛ معلوم شد که این تحلیل خیلی از واقعیت دور بود. دوم خردادی ها بی رمق بودند، و چیزی به نام جریان انحرافی در انتخابات وجود نداشت.
    2. یک اختلاف این بود که ظرفیت جامعه به حدی رسیده که از یک سری افراد اصولگرا ولی مردود و کم صلاحیت عبور کنیم یا نه (به عنوان مرکزیت دایره ی انقلاب، نه این که کلاً از دایره ی انقلاب بیندازیم شان بیرون!). متحدها اعتقاد داشتند که نظر جامعه چنین نیست و پایداری ها را افراد تندی می دانستند که مردم این تندی شان را پس می زنند. برای یادآوری آن فضا، مثلاً بیانیه ی قرارگاه عمار را ببینید: «گروهی از اصول‌گرایان معتقدند که باید با سعه صدر و سماحت بیشتری به آرایش نیروها برای ورود به مجلس اقدام نمایند، و گروه دیگر زمانه را نیازمند چنین بردباری و سماحتی نمی‌بینند و تحمل نیروهایی که از قوت چندانی برخوردار نیستند را به صلاح نمی‌دانند. هر دو نیز بر اساس درکی که از اصول و اصول‌گرایی دارند مشی خود را دقیق‌تر و مناسب‌تر با این مقطع از تاریخ انقلاب اسلامی می‌دانند. چاره کار نه در تخریب و متهم کردن هم‌دیگر به خروج از اصول‌گرایی و نه در تنازل از تشخیص و اجتهاد خود نسبت به شرایط سیاسی و اجتماعی است. مزیت مردم‌سالاری دینی در همین است که اطراف گوناگون و گروه‌های مختلف، پیشنهادهاي خود را به مردم عرضه و از مبانی و مستندات و استدلال‌های خود به شکلی منطقی و اخلاقی دفاع کنند و در نهایت به رأِي و انتخاب اکثریت مردم گردن بگذارند». ح.پناهیان هم آن موقع مشابه چنین موضعی گرفت. تصور متحدها این بود که مردم "اعتدال" و میانه روی شان را می پسندند و مخالفت قاطعی با "تندروی" می کنند، اما چنین نشد.
    3. متحدها 2 نفر از 15 نفر را به عنوان سهم پایداری ها در نظر گرفته بودند و اعتقاد داشتند که وزن پایداری در جریان اصولگرا همین قدر است، و پایداری ها اعتقاد داشتند که -به عنوان نماینده ی جریان سوم تیر- نیمی از بدنه ی اجتماعی را دارند. ثابت شد که حق با پایداری ها بود.
    4. عدم اقبال مردم به راست ها و سنتی های جریان اصولگرا، و اینکه این ها نباید در مرکزیت جریان اصولگرا وزن خاصی داشته باشند و برای امت حزب الله تعیین تکلیف کنند، (همچنین در درجه ی دوم: مشخص شدن بدنه‌ی گسترده‌ی اجتماعی نداشتن طیف آ.قالیباف -که به عنوان استدلال نماینده داشتن ایشان در 7+8 مطرح می‌شد-) از دیگر مواردی بود که نتایج این انتخابات به آن تأکید کرد. البته اگر آ.باهنر (به عنوان شخص معروف و شاخص مجلس در همه ی دوره ها!) این دور هم مثل دور اول رتبه‌ی پایین معنادار (25م) می‌آورد، این قضیه خیلی بهتر تثبیت می‌شد -که متأسفانه نشد-.*
  6. پیام مهمی که این انتخابات برای انتخابات ریاست جمهوری داشت، به نظرم همین بود که مردم رشدکرده اند و همین طوری هم دارند به روند رشدشان ادامه می دهند؛ و باید دنبال شناخت و معرفی نامزد اصلح و تبلیغ برای او بود، و نباید به این بهانه که مردم مخالف تندروی اند و میانه روی را دوست دارند، بی دلیل از نگاه آرمانی کوتاه آمد. امیدوارم این پیام مردم خوب شنیده شود، و برای آقایان مومن و "اصول"گرای جبهه متحد دیگر هیچ بهانه‌ای نمانده باشد که بخواهند در انتخابات ریاست جمهوری بعد، دنبال گزینه هایی مثل آ.قالیباف بروند. و به طور کلی هم دست از این روند فرمان عقبگرد صادر کردن برای جامعه (به دلیل اشکالات آ.احمدی نژاد یا...) بردارند.
    1. نکته: حرف بنده، تثبیت یک رویکرد در این انتخابات بود، نه این که پایداری ها کلاً جریان اصیل انقلاب بودند و کل لیست شان هم قوی و اصلح بود. بنده پایداری ها را فاقد بخشی از ویژگی های گفتمان سوم تیر و البته بدنه ی اجتماعی آن می دانم.

یاعلی

----

*: ظاهراً آ.باهنر با توجه به ارتباطاتی که با نمایندگان شهرستان ها دارد، برای دور دوم تمرکز خوبی کرده بود روی آرای قومیت های مختلف ساکن تهران (منظور هم فقط قومیت نیست؛ مثلاً همدانی های مقیم مرکز و...). و ضمن تبلیغات پرحجم میدانی، از این طریق هم آرایش را زیاد کرده بود.



برچسب‌ها: انتخابات مجلس نهم, جبهه متحد, جبهه پایداری, اصولگرایان
نوشته شده توسط محمد در 12:35 | | لینک به این مطلب
سه شنبه چهارم بهمن 1390
داداش رضا...
پیامک آمده بود که "دیدار با خانواده شهید قشقایی، سه راه ورامین،... امروز ساعت 3. از آن جهت که این شهید مظلوم واقع شده، اگر می توانید حتماً بیایید و اطلاع رسانی هم بکنید".

برنامه را ظاهراً دوستان شهید مصطفی احمدی روشن در دانشگاه شریف گذاشته بودند، که در میان توجه رسانه ها به شهید احمدی روشن، به همراه شهید ایشان (شهید رضا قشقایی -که ظاهراً راننده ی ایشان بودند-) بی توجهی نشود.

بعد از زیارت مزار شهید قشقایی در صحن حرم حضرت عبدالعظیم، به منزل خانواده ی شهید که در همان نزدیکی بود، رفتیم.

پدر شهید در توضیحات کوتاهی از تولد شهید گفت و این که که آقا رضا را با پول کارگری بزرگ کرده، و توضیح بیشتر راجع به پسر شهیدش را به دایی شهید سپرد. دایی شهید قشقایی توضیح داد که او همزمان با درس و کار، مسئول فرهنگی پایگاه بسیج مسجدشان بوده. مدتی به کابینت سازی مشغول بوده، و بعد از ورشکستگی، کارمند سازمان انرژی اتمی شده، و با آشنایی با شهید مصطفی احمدی روشن، فصل جدیدی از زندگی اش رقم خورده.
 
...رابطه ی بین شان، رابطه ی رئیس و مرئوس نبود، خیلی با هم قاطی بودند و با هم راحت بودند، این هم نشان از خصلت های آقا مصطفی (شهید احمدی روشن) داشت که خیلی بی تکبر و بی تکلف بود.

...مصطفی وقتی رضا را به پدرش معرفی ش می کند، می گوید «من که برادر نداشتم، این داداش رضا از این به بعد داداش من ه، همون طور که با من راحت هستید، از این به بعد با آقا رضا هم راحت باشید».

...زمانی که با آقا مصطفی همکار شدند، به وضوح می شد در رفتار و گفتارشون دید که خیلی تأثیر پذیرفته از آقا مصطفی. ذکر خیرش معمولاً می شد با هم که تنها می شدیم. زیاد راجع به خصوصیات اخلاقی آقا مصطفی صحبت می کرد، معلوم بود که خیلی تأثیر پذیرفته.

...از بس که این دو نفر به هم علاقه داشتند و شبیه هم بودند، خدا می خواست که این دو تا رو با هم ببره.

سه قطعه ی کوتاه (جمعاً 3 دقیقه) از صحبت های دایی شهید رضا قشقایی را ببینید (متأسفانه فیلم مناسبی از این دیدار صمیمی ضبط نشد): + + +

تصویری از درب منزل شهید قشقایی؛ رضا جان شهادتت مبارک...

خانواده ی شهید قشقایی؛ دایی شهید در حال صحبت، و پسر شهید...

---
پی نوشت: گوگل سرویس buzz ش را تعطیل کرد و مطلب های آنجا از بین رفت! الآن از این صفحه استفاده می کنم.

نوشته شده توسط محمد در 8:53 | | لینک به این مطلب
یکشنبه دهم مهر 1390
اگر حماس با موضع ایران مخالفت می‌کرد طبیعی بود!
رسانه‌های ضدانقلاب خبری را منتشر کردند مبنی بر مخالفت خالد مشعل با موضع رهبر انقلاب در موضوع فلسطین. کاری به پوچ بودن این ادعا ندارم که این‌جا به آن پرداخته شده، و صحبت‌های امروز اسماعیل هنیه هم تأیید دیگری است بر خیالی بودن این خبرسازی پادوهای رژیم صهیونیستی.
می‌خواهم از عادی شدن پیروزی‌های جمهوری اسلامی برای‌مان بنویسم. می‌خواهم بگویم که اتفاقاً خیلی طبیعی بود که آن خبر ضدانقلاب واقعیت می‌داشت، و آن‌چه جالب است و واقعاً جای تحسین دارد (اما برای‌مان عادی شده و به آن توجه نداریم)، این است که جمهوری اسلامی توانسته با تدابیر مختلف حماس (یعنی نماینده‌ی اکثریت قاطع مردم فلسطین) را محکم در موضع خود نگه دارد. آن هم در شرایطی که:
- عده‌ای برای جبران شکست‌شان در فلسطین شعار وحدت را بر سر نیزه کردند و هنوز چند ماه از توافق نگران‌کننده‌ی حماس با فتح نمی‌گذرد.
- جناح اسلام آمریکایی منطقه با تبلیغات زیاد سعی در معرفی خود به عنوان مخالف معتدل اسرائیل دارد؛ و توانسته موفقیت‌هایی را هم در فریب مردم منطقه (و فلسطین) کسب کند.
- غرب‌گراها و رسانه‌هاشان در منطقه که با حیله‌گری‌های حرفه‌ای‌شان بیگانه نیستیم، آتش توپخانه‌ی شدیدی روی افکار عمومی مردم منطقه (و فلسطین) می‌ریزند برای جدا کردن مردم فلسطین از آرمان‌های انقلاب اسلامی (ولو با عدول از مواضع خودشان).
- سوریه که پشتیبان و مقرّ حماس است، با توجه به آشوب طراحی شده توسط آمریکا و سعودی‌ها در وضعیت عادی نیست، و تحت فشارهای جدی داخلی و خارجی قرار دارد.
- سلفی‌ها
با پررنگ کردن اختلاف شیعه و سنی، به تحریک مردم فلسطین و حتی برخی اعضای ارشد حماس برای جدا شدن از ایران می‌پردازند.
- و غربی‌ها و همراهان‌شان در منطقه مکرشان را جمع کرده‌اند و با طراحی بازی «درخواست تشکیل دولت فلسطین توسط محمود عباس»،
-به زعم خودشان- بازی «باخت-باخت»ی را به جمهوری اسلامی (و همراهانش در منطقه) تحمیل کرده‌اند. مثلاً ببینید تحلیل BBC را در این زمینه، و امیدواری و خوشحالی‌شان را از گیر انداختن ایران با این حیله:
در مورد مساله تشکیل کشور مستقل فلسطینی، قضیه متفاوت است، چون سیاست جمهوری اسلامی منحصر به فرد است و شعار "نابودی اسرائیل" یا "فلسطین فقط مال فلسطینی‌هاست" را حتی متحد استراتژیک ایران در جهان عرب، یعنی سوریه هم، قبول ندارد.

با ارائه درخواست محمود عباس، دشواری جمهوری اسلامی ایران در تداوم موضع کنونی‌اش دو چندان خواهد شد. زیرا درخواست محمود عباس نهایتاً برای رای‌گیری به مجمع عمومی ارائه خواهد شد. رای منفی جمهوری اسلامی در این حالت جز مخالفت با تشکیل کشور مستقل فلسطینی تلقی نخواهد شد و انزوای بیشتر ایران در منطقه و جهان از پیامدهای آن خواهد بود. ضمن آنکه مخالفت آشکار و عیان با طرح محمود عباس، عملاً جمهوری اسلامی را بیش از همه در کنار اسرائیل و آمریکا قرار می‌دهد، یعنی همان کشورهایی که رهبران تهران سیاست خاورمیانه‌ای خود را در تقابل ۱۸۰ درجه‌ای با آنها تعریف می‌‌کنند.

اما اگر ایران هم مثل اکثریت قریب به اتفاق کشورهای جهان با رای مثبت به استقبال درخواست محمود عباس برود و در عمل کشور مستقل فلسطینی را در مرزهای ۱۹۶۷ به رسمیت بشناسد، تکانه‌ای بزرگ را متوجه ارکان سیاست سی ساله خود در مناقشه خاورمیانه خواهد کرد.

طرح محمود عباس ظاهر خوب برای فریب افکار عمومی را دارد، و مخالفت‌های صوری آمریکا و رژیم صهیونیستی با آن، این جلوه را تکمیل می‌کند، به خصوص که نسخه بدل‌های اسرائیل‌ستیزی در منطقه (محمود عباس، اردوغان، و حتی آل سعود!) هم به خاطر این طرح برای آمریکا خط و نشان کشیده‌اند!
سال‌هاست جنگ بسیار مهم و نابرابری در مرکز سیاسی دنیا، یعنی فلسطین -که به تعبیر اوباما امنیت‌ش (امنیت اسرائیل) خط قرمز آمریکاست- بین جمهوری اسلامی و دنیای غرب در جریان است. تبدیل کردن جریان مقاومت اسلامی به جریان غالب فلسطین کار دشواری بود که جمهوری اسلامی در انجام آن موفق شد، و امروز -با توجه به شرایط فوق‌الذکر- نگه داشتن جریان مقاومت (این‌جا: حماس) در موضع حق جمهوری اسلامی کار مشکل‌تری است که نظام اسلامی در آن هم موفق شده است.
خیلی نیاز به توضیح نیست. آیا در این شکی هست که آمریکا و صهیونیست‌های جهان هرچه توان و مکر دارند را برای این جنگ تعیین‌کننده در مرکز دنیا به صحنه می‌آورند؟! ناکار کردن همه‌ی این تلاش‌هاشان کم چیزی است که برای ما عادی شده و ما این‌قدر نسبت به آن بی‌تفاوت‌ایم؟!
نوشته شده توسط محمد در 21:4 | | لینک به این مطلب
سه شنبه چهاردهم تیر 1390
چند خطی پیرامون تفکیک جنسیتی دانشگاه ها

در گروه اینترنتی بسیج دانشگاه مان، دوستان بحث مفصلی داشتند راجع به طرح تفکیک جنسیتی در دانشگاه ها. این را آنجا نوشتم:

1- این که در جامعه ی مطلوب اسلامی (و حتی جامعه ی غیراسلامی ای که به فکر رشد علمی خود و نیز کم کردن آسیب های روحی دانشجوهایش است) معنی ندارد که دانشگاه مختلط باشد، شاید خیلی نیاز به بحث نداشته باشد. یک لحظه تصور کنیم که اگر نهاد دانشگاه را از اول ما بنا می کردیم، نه غربی ها و غرب زده ها، آیا دانشگاه مختلط متصور بود؟! برای چه در محیطی که اکثر وقت جوانان بااستعداد کشور در آن سپری می شود (یعنی دانشگاه)، زمینه ی بزرگترین آسیب دوران جوانی (یعنی مسائل جنسی) را از بین نبریم (لااقل: کاهشش ندهیم)؟!
آن طور که به ما یاد داده اند، نظر کلی دین این است که حتی المقدور در جامعه اختلاط بین زن و مرد نباشد. حوزه های ما (به عنوان دانشگاه های سنتی ما) مختلط نبوده، و اختلاط دانشگاه ها سالهاست که دغدغه ی متدینین است.

بنده حدود دو ماه پیش مشکلی برایم پیش آمده بود. رفته بودم خدمت آیت الله خوشوقت. موضوع چیز دیگری بود؛ بدون این که من چیزی راجع به تفکیک جنسیتی بگویم، ایشان لزوم این کار را مطرح کرده و گفتند «تا موقعی که دانشگاه مختلط است، وضع فرهنگی حل نمی شود و...».


2- اوایل انقلاب به خاطر محدودیت ها (مثل کمبود شدید امکانات دانشگاه ها، نبود هیئت علمی مکفی، و...) امکان جدا کردن دانشگاه ها نبود، طرح هایی مثل دیوار کشیدن در دانشگاه ها هم بیشتر از این که حل کننده ی مشکل باشند، کاریکاتوری بودند که انجام کار درست را سخت تر می کردند. اما امروز با رشدهایی که در سال های بعد از انقلاب صورت گرفت، به نظر می رسد امکان چنین اصلاحی فراهم شده است. از طرفی
با اراده ی جدی ای که وزیر علوم برای این کار دارد، فرصت مناسبی برای این اقدام فراهم شده است. فکر کنم سابقه نداشته یک وزیر علومی این قدر محکم برای تحول اسلامی در دانشگاه ها پای کار آمده باشد. مثلاً این را ببینید. یادم است ح.پناهیان در سخنرانی ماه محرم شان در دانشگاه امام صادق می گفتند «الان وضعیت برعکس شده و وزارت علوم از ما استادها و دانشجوهای حزب اللهی جلوتر افتاده. وزیر علوم می گوید که ما می خواهیم و داریم اقدامات انقلابی می کنیم، اما مطالبه ی لازم در تشکل ها نیست!».

3- این که باید این کار باتدبیر و برنامه ریزی دقیق و جامع نگر صورت بپذیرد، حرف درستی است؛ و بی تدبیر انجام دادن یک کار، بزرگترین ضربه را به اصل کار می زند. اما باید مواظب باشیم که مخالفین و محافظه کاران این تأکید بر «تدبیر و برنامه ریزی دقیق» را ابزار انجام نشدن کار قرار ندهند. چون یک راه ثابت آدم هایی که از روی غرض و مرض یا نداشتن شجاعت و روحیه ی انقلابی با تحولات مثبت مخالفت می کنند، همین است که می گویند «باید بیشتر فکر شود! همه ی جوانب سنجیده شود! اول برویم فلان مشکل را حل کنیم، بعد بیاییم سراغ این! و...».

4- 
شاید مرتبط ترین صحبت های رسمی آقا در این زمینه این ها باشد:

زنِ مسلمان مثل مردِ مسلمان حق دارد آنچه را که اقتضاى زمان است، آن خلأیى را که احساس مى‌کند، آن وظیفه‌اى را که بر دوش خود حس مى‌کند، انجام دهد. چنانچه دخترى مثلاً مایل است پزشک شود، یا فعالیت اقتصادى کند، یا در رشته‌هاى علمى کار کند، یا در دانشگاه تدریس کند، یا در کارهاى سیاسى وارد شود، یا روزنامه‌نگار شود، براى او میدانها باز است. به شرط رعایت عفّت و عفاف و عدم اختلاط و امتزاج زن و مرد، در جامعه‌ى اسلامى میدان براى زن و مرد باز است. (بیانات در اجتماع زنان خوزستان، 20/12/1375 )

... شنیدم که زمزمه و صحبت این هست که ان‏شاءاللَّه دانشگاهى مخصوص زنان به وجود بیاید؛ یعنى استاد و مدیر و دانشجو و حتّى کادر ادارى هم همه زن باشند؛ بخصوص در دانشگاههاى پزشکى. این، فکر بسیار خوبى است. من همین‏طور که با یک نظر دورادور نگاه مى‏کنم، بدون این‏که درست جوانب قضیه را رسیده باشم - چون فرصت این کار را نداشته‏ام - مى‏بینیم که اجمالاً این کار با آن هدفهاى کلى و ارزشى حرکت زن در جامعه‏ى ما کاملاً متناسب و خیلى خوب است. امیدوارم که ان‏شاءاللَّه موفق و مؤید باشید. (بیانات در دیدار با اعضاى شوراى فرهنگى، اجتماعى زنان، جمعى از زنان پزشک متخصص، و مسؤولان اولین کنگره‏ى حجاب اسلامى، به مناسبت میلاد حضرت فاطمه‏ زهرا(س)، 4/10/1370)

من خیلی تعجب کردم. اردوی مختلط دانشجویی؟! دختر و پسر، اردوی مختلط؟! خوب نفس اردوی مختلط بد است. این آقایانی که حالا دست اندر کار اردوی مختلط اند همان کسانی هستند که سال 64-63 توی کلاس ها دیوار کشیدند. بنده به دستور امام رفتم در نماز جمعه گفتم این کار بد است. خوب من نمی فهمم چطور اینها اینطور عوض می شوند. صد و هشتاد درجه راهشان را عوض می کنند. امام به من گفتند این چه کاری هست. ما رفتیم در نماز جمعه تهران گفتیم که این کار، کار مناسبی نیست. خود دانشجوها هر جور که می خواهند، چه کنند. دیوار کشیدن خلاصه حرف ما نیست. حالا همان آقایان، نه توی کلاس، توی أردو، أردوی شبانه روزی چند روزی دختر و پسر را جمع می کنند یعنی چه؟ بسیار کار بی قاعده. اینکه می گوییم فرهنگ، بالأخره در یک گوشه هایی از دنیا، در یک مناطقی از دنیا معاشرت دختر و پسر و زن و مرد با یک دیگر یک أمری است کاملاً عادی. هیچ گونه حساسیتی وجود ندارد. یعنی زن و مرد همانطور که مرد باهم، دو تا مرد با هم؛ دو تا زن باهم تماس دارند، دوتا زن و مرد هم با هم تماس دارند. اما در کشور ما و در محیط اسلامی مطلقاً اینطور نیست. هر مقداری هم در کشور اسلامی به این جهت نزدیک شدیم به خاطر رنگ پذیری از آن فرهنگ بیگانه است. چون آنها از لحاظ تکنولوژی قوی تر از ما بودند این را به ما داده اند و إلّا اگر ما از لحاظ علم و تکنولوژی از اروپا قوی تر بودیم، همین اختلاط آنها را مسخره می کردیم، وحشی گری می خواندیم. اینجور بود. به برکت علم وتکنولوژی ، این فرهنگ را کردند فرهنگ صاعد و رایج که باید حتماً این باشد. آن وقت ما در دانشگاه هایمان این را ترویج می کنیم؟! (بیانات در دیدار با اعضای شورایعالی انقلاب فرهنگی در تاریخ 82/10/23 . این دیدار در رسانه ها منتشر نشد، اما فیلمش را می توانید در اینجا ببینید)

نوشته شده توسط محمد در 0:56 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هفدهم اسفند 1389
علیرضا پناهیان ؛ هنوز هم ناشناخته

برادرمان در این مطلب: علیرضا پناهیان به مثابه یک استراتژیست اشاره کرده اند به ناشناخته بودن حاج آقای پناهیان و این که ایشان را نباید مثل یک سخنران ساده دید.
بنده اضافه می کنم که حاج آقای پناهیان حتی برای ماها هم هنوز شناخته نشده اند. ایشان یکی از موثرترین افراد در پیشبرد انقلاب، نه در 3-2 سال اخیر، که در 30-20 سال اخیر بوده اند. از آن شخصیت های خیلی خیلی مومن و متقی و ولایتمدار و فداکار که خدا به کارشان برکت داده و یک شان را هزار کرده.

این رشد عظیمی که در فضای مذهبی کشور امروز شاهدش هستیم، مرهون مجاهدت های کسانی مثل ح.پناهیان است. شاید خیلی ها ندانند که 20-10 سال پیش خبری از این مراسمات دعا، اعتکاف ها، هیئات بزرگ و متعدد و... در کشور نبود. البته این ها بعد از انقلاب اختراع نشده اند! اما در این سالیان اخیر است که عمومی شده و تبدیل به بخشی از سبک زندگی عموم مردم و علی الخصوص جوانان این کشور شده اند. وگرنه از قدیم دعای ندبه در مفاتیح های همه ی خانه ها موجود بود، یک مراسم اعتکاف کوچکی هم فقط در مسجد اعظم قم برگزار می شد، و...
این مراسمات دینی به عنوان یک «پروژه» توسط افراد هوشمند و دین مدار و انقلابی ای مثل ح.پناهیان برنامه ریزی و اجرا شده اند و از علل اصلی این موج معنویتی که امروز در کشور شاهدش هستیم بوده اند.
یکی از علل اصلی شکست غربگرایان در عرصه ی سیاسی کشور و افتادن کار به دست حزب اللهی ها را هم به طور قطع باید همین کارها (علی الخصوص پروژه ی پرشور و عمومی کردن هیئات مذهبی که در دوره ی دوم خرداد توسط جمعی از رزمندگان مثل ح.پناهیان کلید خورد) دانست.

حاج آقا خودشان در جلسه ای -که می خواستند این را برای ما جا بیندازند که با صداوسیما است که می توان در کشور تحول ایجاد کرد- تعریف می کردند که «بنده یک زمانی (در دهه ی هفتاد) به این نتیجه رسیدم که باید برویم سراغ دعای ندبه. گفتم راه حل مسئله ی امروز ما این است که دعای ندبه در کشور راه بیفتد. رفتم پیش آقای کافی. گفتم شما بیا پای کار که صبح های جمعه در مهدیه تهران دعای ندبه خوانده شود. ایشان گفت فایده ندارد، چون کسی نمی آید که! گفتم شما قبول کن، من یک کاری می کنم بیایند. رفتم با هیئت رزمندگان اسلام هم صحبت کردم که بیایند پای کار. پول می دادیم برای گرفتن مهدیه برای برگزاری دعای ندبه! رفتم پیش آ.حسین محمدی، گفتم شما در خانه ات مراسم دعای ندبه بگیر، مسئولین کشور را هم دعوت کن، خودم هم دعا را می خوانم. آنجا یک صحبتی کردم و لزوم کار را گفتم. بعد از کلی رایزنی آقای ... را راضی کردیم که صداوسیما بیاید مراسم دعای ندبه ی مهدیه تهران را پخش مستقیم کند. راضی نمی شدند که! می گفتند پخش مستقیم برای برنامه های خیلی خاص و مهم و پرمخاطب است! خلاصه آدم های مختلف پای کار آمدند، مراسم هم روی آنتن رفت، و بعد از مدتی موج دعای ندبه کشور را گرفت».

بعضی، نقطه ی تمایز حاج آقا را در اتخاذ مواضع به روز انقلابی در عرصه ی کشور می دانند، اما این خود نتیجه ی چیز دیگری است.
دین شناسی دردمندانه و هوشمندانه، و داشتن فهم عمیق از ظرائف دین، یک روی سکه ای است، که روی دیگرش سیاسی بودن و پاسداری دقیق و محکم از انقلاب در صحنه است. این دو بدون هم ممکن نیستند (و البته هر دو توفیقی می خواهند که ثمره ی مرتبه ای از تقواست).
لذاست که می بینیم نسل جوان پیشروی انقلاب، از قدیم به وجهه ی غیرسیاسی حاج آقا -مثل منبرهای اخلاقی ایشان، روضه ها و مناجات خوانی شان و...- هم علاقه ی ویژه ای دارد و این نگاه ظریف به تربیت شخصی خود و شناخت مکرهای نفس را هم اینجا می یابد.

هرچند امروز حاج آقا بیشتر وقت شان را دارند برای تحول در رسانه (علی الخصوص تولید محصولات ارزشمند برای صداوسیما) می گذارند، اما کارهای مختلف هیچ گاه موجب این نشده که ایشان شأن اصلی خود را منبری بودن و روضه خوانی ندانند. منبرهایی که حاج آقا برای هرکدام شان -به تناسب مخاطب انتخاب شده- هدف، محتوا و طرزبیان خاصی را طراحی می کنند. 

دوستان حاج آقا هنوز حسرت می خورند که چرا ایشان به مسیرش در حوزه ادامه نداد تا الان یکی از پربارترین درس های خارج در قم را داشته باشد...
و یک روز همه مان به آنهایی که از همه ی تعلقات رهیدند و فقط دنبال وظیفه شان در راستای پیشبرد این نظام مقدس رفتند حسرت خواهیم خورد...

نوشته شده توسط محمد در 3:13 | | لینک به این مطلب
شنبه چهاردهم اسفند 1389
به بهانه توهین به فائزه هاشمی و در رثای سادگی ما

به بهانه ی موضع گیری شدید خودی ها در رابطه با توهین به فائزه هاشمی رفسنجانی و به خاطر تأسف از سادگی و بازی خوردن مکرر خودی های دوست ستیزِ دشمن نواز؛
کلاً مملکت جالبی داریم. به حزب اللهی ها حتی اگر مسئولین ارشد نظام باشند یا حتی شخص رهبر انقلاب باشد، هرچقدر توهین کنی مشکلی ندارد. نه ندای وااخلاقای معاویه صفت ها بلند می شود، نه ساده لوح های خودی رگ گردنی می شوند، نه رئیس محترم قوه ی قضائیه موضع گیری می کند. باور ندارید؟! اصلاً راه دور نرویم؛ مگر خود همین آقازاده ی آشوبگر (فائزه هاشمی) آن صحبت های بی شرمانه را راجع به رهبر انقلاب نگفت و الان دارد راست راست ول می گردد؟! شما شنیدید کسی بگوید او بی اخلاقی کرده؟! چون توهین به پاره ی دل امت اسلام که توهین به پاره ی دل «حاج آقا» نیست تا بی اخلاقی محسوب شود! تازه آن هم در شرایطی که حاج آقا دوباره برای رئیس خبرگان شدن احساس وظیفه کرده باشند و یک پروژه ی مظلوم نمایی خیلی به کارشان بیاید...

برای اینکه یادآوری نکنید فحش دادن در اسلام حرام است و بد، یادآوری می کنم که بحث من سر پیروی کردن ما از جو رسانه ای ای است که وابسته های خاندان هاشمی و ضدانقلاب داخلی می سازند و جایگاه ها را عوض می کنند، وگرنه این که فحش دادن محکوم است که مشخص است، و تقاص این اشتباهات را هم بیش از همه، آنها که خوب تر و بسیجی تر ند می دهند.
اما آدم نباید بگذارد اهل باطل از احساسات پاک و دینمدارانه اش استفاده کنند و قصه ی معاویه را تکرار کنند.

موضوع این است که رئیس قوه قضائیه و دیگر مسئولین و دلسوزین باید این تیزبینی را داشته باشند که موضع گیری به حق شان طوری نباشد که در افکار عمومی به ناحق این جماعت را در جایگاه اخلاق بنشاند و حزب اللهی ها را در جایگاه بی اخلاقی!

نظام اولویتی ما را که نباید سایت های وابسته تعیین کنند.
مسلمان باید زرنگ و باهوش باشد و بازی نخورد. مثلاً وقتی یک چنین خطایی را محکوم می کند، طوری محکوم کند که آب به آسیاب دشمن نریزد. مثلاً رئیس قوه قضائیه می توانست در کنار این محکومیت ش اشاره کند که:
"البته این ناراحتی ما به خاطر این است که در پارچه ی سفید، لکه ی سیاه زود مشخص می شود، وگرنه هر روز هزاران توهین به مراتب زشت تر از طرف جریان های دیگر به اشخاص مختلف -حتی مسئولین ارشد نظام- می شود، اما چون آن جریان ها دین مدار و اخلاق گرا نیستند، خیلی به چشم نمی آید. حتی خود این شخصی که مورد توهین قرار گرفته، سابقه ی توهین های به مراتب سنگین تر و زشت تر دارد که به موقع رسیدگی خواهد شد".

و البته -به قول برادری- ایشان و امثال ایشان باید به این سوال هم جواب دهند که : "مانده‌ایم چرا از میان هزاران توهینی که به رئیس جمهور محبوب کشورمان شد حتی به یکی از آن‌ها رسیدگی نشد، مانده‌ایم چرا وقتی آقای قالیباف نسبت شرابخواری به برخی وزرای دولت داد، کسی سکوتش را نشکست، مگر این سکوت آقایان چقدر حرمت دارد که فقط جهت دفاع از هاشمی شکسته می‌شود؟!".

فرموده اند مومن «عزیز» است. عزیز یعنی نفوذناپذیر. نمی شود گولش زد. بنده معتقدم یکی از ویژگی هایی که حضرت امام -رحمة الله علیه- را از دیگر آقایان متمایز کرد، همین تیزبینی و تحت تأثیر قرار نگرفتن شان بود. و اعتقاد دارم یکی از ویژگی هایی که آیت الله خامنه ای را در میان شاگردان مبارز امام برجسته کرد، همین تیزبینی بی نظیر بود.

در همین زمینه نوشته بودم قبلاً : + +

نوشته شده توسط محمد در 16:25 | | لینک به این مطلب
شنبه چهاردهم اسفند 1389
قیام مردم کشورهای عربی و کار اصلی ما
دیکتاتور دلقک لیبی، نه با باتوم، یا حتی کلت، یا حتی رگبار، یا حتی تانک(!)، بلکه با هواپیمای جنگنده تظاهرات مردم را سرکوب می کند! اعضای حکومت انحصارگرای خودش هم قبولش ندارند، اما حمام خون راه انداخته برای حفظ قدرتش.
آن وقت آمریکا و غربی ها تا مجبور نمی شوند (به آخرین مرحله ی رفتن آبروشان نمی رسد) حرفی نمی زنند.
به جایش در مملکتی که فقط احمدی نژادش دو سوم رأی ملت را دارد، چند تا اراذل و اوباش آمریکایی که می آیند در 25 بهمن علاقه شان به 4 تا سطل آشغال را نشان می دهند و به جز ساعتی ایجاد ترافیک تغییری در کشور ایجاد نمی کنند، می شود تیتر یک تمام رسانه های دنیا!
حکایت جالبی است...
واقعاً برای مردم دنیای غرب سوال نمی شود این حکومت هایی که بعد از 40-30 سال دیکتاتوری امروز یکی یکی سقوط می کنند، در این سالیان چطور تا حالا یک صدم ایران هم حقوق بشر(!) را نقض نکرده نبودند؟! کمبود دموکراسی خون مردم شان چطور حاکمان غربی -که دغدغه ی نبود دموکراسی در ایران برای شان شب و روز نگذاشته! - را به تکاپو نینداخته بود؟!...
و یک روز مردم دنیای غرب را هم از اسارت امپراطوری رسانه ای شما آزاد خواهیم کرد...
***
امام خامنه ای (بیانات در کنفرانس وحدت) :
ما از اين مقطع نبايد غفلت كنيم... اين مقطع، مقطع مهمى است؛ هم مي تواند به حل مشكلات دنياى اسلام منتهى شود، و هم اگر اين مقطع را درست نشناسيم و از آن بهره‌ى صحيح را نبريم، ممكن است مشكلات ديگرى را براى ما خلق كند.

در این شرایط که ذهن های مسلمانان جهان به این سمت رفته که حکومت مطلوب چیست، و جهان استکبار را وحشت انتشار الگوی ایران اسلامی برداشته و تمام تلاش شان را دارند می کنند برای رهنمون نشدن ملت ها به این الگو، به نظر مهم ترین کاری که دانشجویان می توانند بکنند، جهاد سایبری برای معرفی واقعیات الگوی جمهوری اسلامی است؛ معرفی این الگوی حکومتی (قانون اساسی ج.ا.) و دستاوردهای عظیم آن. پاسخگویی به شبهات مطرح در رسانه های جهان (از جمله، خیمه شب بازی های اخیر سبزهای آمریکایی در تهران). روشنگری در باب رفتار دوگانه و ماهیت واقعی آمریکا و دنیای غرب. معرفی پیشرفت های عظیم ایران اسلامی و تولید گفتمان جدید که موج استکبارستیزی امروز در جهان بخشی از ثمرات آن است. صحبت در باب امکان و ملزومات سعادت واقعی بشر و نقش بی بدیل دین (دین در صحنه، عرفان مبارزه) در آن. تبیین بروز نشانه های شکست الگوی غرب برای ساحت های مختلف زندگی. جلوگیری از فراموش شدن غربگرا و آمریکایی بودن دیکتاتورهای مرتجع منطقه. بیان مبانی قرآنی حکومت و اداره ی جهان. تأکید مستمر بر این که دوقطبی اصلی حکومت الهی و حکومت مادی است نه دوقطبی مجعول دیکتاتوری و دموکراسی. تقویت حس عزت اسلامی و فداکاری برای تحقق آنها. نشان دادن شکست مکرر مبارزات ملی گرایانه با مستکبرین. تبیین تجربه ی شکست و انحراف انقلاب ها در صورت مبنا دانستن معیارهای غربی و...
زمین بازی اصلی ما در شرایط فعلی، فضای مجازی مورد رجوع جوانان مشتاق جهان اسلام است. حضور فعال در شبکه های اجتماعی، اتاق های چت، کامنت گذاشتن و بحث کردن ذیل اخبار و تحلیل های سایت های خبری شان، و...

***

...به هرجا کنون نهضت حق به پاست
ز اشراق اندیشه ی پیر ماست
همان پیر روشندل حق پرست
که تکبیر او سحر باطل شکست...



امام خمینی (بخش هایی از پیام پذیرش قطعنامه 598) :
  • من با اطمينان مي گويم اسلام ابرقدرت ها را به خاك مذلت مي نشاند؛ اسلام موانع بزرگ داخل و خارج محدوده خود را يكي پس از ديگري برطرف و سنگرهاي كليدي جهان را فتح خواهد كرد...
  •  انشاءاللّه روزی همه مسلمانان و دردمندان علیه ظالمین جهان فریاد زنند و اثبات كنند كه ابرقدرتها و نوكران و جیره خوارانشان از منفورترین موجودات جهان هستند ...
  • البته ما این واقعیت و حقیقت را در سیاست خارجی و بین الملل اسلامی مان بارها اعلام نموده ایم كه درصدد گسترش نفوذ اسلام در جهان و كم كردن سلطه جهانخواران بوده و هستیم. حال اگر نوكران امریكا نام این سیاست را توسعه طلبی و تفكر تشكیل امپراتوری بزرگ می گذارند، از آن باكی نداریم و استقبال می كنیم. ما درصدد خشكانیدن ریشه های فاسد صهیونیزم، سرمایه داری و كمونیزم در جهان هستیم. ما تصمیم گرفته ایم، به لطف و عنایت خداوند بزرگ، نظامهایی را كه بر این سه پایه استوار گردیده اند نابود كنیم، و نظام اسلام رسول اللّه- صلی اللّه علیه و آله و سلم - را در جهان استكبار ترویج نماییم. و دیر یا زود ملتهای دربند شاهد آن خواهند بود...
  • مسلمانان جهان و محرومین سراسر گیتی از این برزخ بی انتهایی كه انقلاب اسلامی ما برای همه جهانخواران آفریده است احساس غرور و آزادی كنند...
  • به ملت عزیز و دلاور ایران هم عرض می كنم: خداوند آثار و بركات معنویت شما را به جهان صادر نموده است...
نوشته شده توسط محمد در 13:5 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه پنجم اسفند 1389
حوزه مشکوة
این لینک گزارشی است از بازدید صبح امروز دکتر احمدی نژاد از حوزه ی علمیه ی مشکوة.
بازدید رئیس جمهور از این حوزه ی کوچک و تازه تأسیس و تحول گرا، به نظر دارای پیام هایی است.
ضمن اینکه صحبت های رئیس جمهور در این دیدار (که فقط قسمت کوتاهی از آن در گزارش آمده) می تواند حاکی از چگونگی نگاه وی به حوزه و روحانیت باشد.

«از قدیم می گفتند کسانی که به مدارس علمیه می روند، لباس نوکری و سربازی امام زمان(ع) را بر تن می کنند؛ پس کاری کنید این موضوع عینیت پیدا کند، چراکه یک نوکر واقعی امام زمان(عج) مثل امام خمینی(ره) برای یک جهان کافی است... زمانی می خواستند شیعه در ظواهر نماز بماند که امام خمینی(ره) آمدند و همه معادلات را بر هم زدند و گفتند در حج، مانند آنها نماز بخوانید...».
در این لینک هم فایل های مربوط به فعالیت های آموزشی و پژوهشی حوزه ی مشکوة در اولین سال تحصیلی خود را می توانید ببینید.

دوستانی که علاقمند بودند با رویکردهای تحولی حوزه ی مشکوة بیشتر آشنا شوند، از طریق ایمیل بگویند که یک متن توضیحی منتشرنشده ای را برایشان بفرستم.
و دوستانی هم که تصمیم نهایی شان را برای طلبه شدن در این حوزه گرفتند، اگر بفرمایند، چند نکته ی انتقادی از مشکلات پیش رو را که با مشورت با طلاب دوره ی اول این حوزه به دست آورده ام را می توانم شفاهاً خدمت شان عرض کنم.
نوشته شده توسط محمد در 4:9 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و هشتم دی 1389
خاطراتی از امام خمینی - شما هیچ وقت سیگار نکشیدید؟
این چند خاطره را از کتاب «یک ساغر از هزار» که نوشته ی عروس حضرت امام است، انتخاب کرده ام:

یک روز که با امام مشغول قدم زدن بودم، ایشان در مقابل یک ساقه گل محمدی ایستادند و گفتند: «علی که می‌آید دستش را به این گل بزند، تیغ دستش را می‌برد. سر این تیغ را شما ببرید که نرم باشد و تیغ دست علی را اذیت نکند».

از قضا باغبانی که به گلها می‌رسید، تمام تیغ های آن ساقه را از بالا تا پایین زد. بعد که ایشان دیدند، با تأثر گفتند : «چرا این طور کرده این آقا و همه را زده؟ من فقط آن یک تیغ را که پایین بود، گفتم بزند. چرا به این گل آسیب رساند؟».

***

امام در نجف به دو سه نفر جداگانه گفته بودند که اخبار رادیو را برایشان نقل کنند؛ آنها خبر را می نوشتند و می آوردند؛ اما هر یک از آن دو سه نفر فکر می کرد فقط خودش این مسئولیت را به عهده دارد و هیچ کدام از دیگری خبر نداشت؛ و این همان زیرکی و دانایی خاصی بود که ایشان داشتند که با این کار هم خب صحیح را می توانستند پیدا کنند و هم افراد را می توانستند بهتر بشناسند.
***

خانم تعریف می کردند که چون بچه هاشان شبها خیلی گریه می کردند و تا صبح بیدار می ماندند، امام شب را تقسیم کرده بودند؛ یعنی مثلاً دو ساعت خودشان از بچه نگهداری می کردند و خانم می خوابیدند و دو ساعت خود می خوابیدند و خانم بچه ها را نگهداری می کرد. روزها بعد از تمام شدن درس، امام ساعتی را به بازی با بچه ها اختصاص می دادند تا کمک خانم در تربیت بچه ها باشند.

***

یک بار از امام (ره) پرسیدم: «شما هیچ وقت سیگار نکشیدید؟».
امام گفتند: «جوان که بودم سیگار می کشیدم، یک بار که زیر کرسی نشسته بودم و مشغول کتاب خواندن بودم، میل به سیگار کردم، کتاب را کنار گذاشتم و به طرف سیگار رفتم، بعد احساس کردم این میل را که موجب می شود من کتاب را کنار بگذارم و بروم دنبال سیگار، باید از خودم دور کنم. همانجا نشستم و گفتم دیگر سیگار نمیکشم و نکشیدم».

***

امام در برابر اصرار ما که از ایشان می خواستیم از خاطرات زندان و ترکیه برایمان تعریف کنند، منظماً هر شب فقط ده دقیقه تعریف می کردند و نه بیشتر، چرا که این مدت زمان را به این کار اختصاص داده بودند و بعد به رختخواب می رفتند و می فرمودند: «اگر چه خوابم نمی برد، اما ساعت خواب است». من می گفتم: «توی رختخواب که بیدار هستید و فکر و اینها هم به سویتان می آید، پس بیدار بمانید و برایمان تعریف کنید». ایشان می گفتند: «نه، می توانم فکر نکنم». من با تعجب می پرسیدم: «خوابتان نمی برد و می توانید فکر هم نمی کنید؟». می گفتند: «بله، می توانم فکر نکنم». من تا آن موقع نفهمیده بودم که چگونه می شود تسلط انسان بر نفسش به حدی باشد که حتی بتواند فکر هم نکند.
***

یک بار که با امام در حیاط قدم می‌زدیم، گفتند: «اگر گفتی که کدام یک از درختها قشنگ‌تر است؟». من تا آن موقع توجهی به این موضوع نکرده بودم که مثلاً طرز قرار گرفتن شاخه روی ساقه به درخت زیبایی خاصی می‌دهد. این بود که گفتم: «خوب، این یکی».
امام گفتند: «همین طور نگو! چه دلیلی برای قشنگی این درخت داری؟ برو دو سه روز فکر کن». من هم به شوخی گفتم: «چون این درخت سبز است!». آقا گفتند: «نه، برو ببین زیبایی یک درخت در چیست؟ ببین طرز قرار گرفتن ساقه و شاخه چطور است؟ تنه ی درخت چه شکلی است؟ برگ های آن چطور بر شاخه‌ها قرار گرفته‌اند؟ سایه ی درخت چطور است؟». اینها را یکی یکی می‌گفتند و به من نشان می‌دادند. بعد ادامه دادند: «ببین ترکیب این درخت در کل چطور است؟ جزء جزء آن چه جور است؟».
درخت دیگری در گوشه ی حیاط بود. نیم ساعت مانده به غروب من داشتم با ایشان در حیاط قدم می‌زدم. گفتند: «فاطی! نیستی! صبح پیش از آفتاب که من قدم می‌زنم، نمی‌دانی که این درخت چقدر قشنگ است. وقتی خورشید از آن پشت به قسمت بالای درخت می‌زند، این قسمت درخت زیبایی خاصی پیدا می‌کند».

***

یکی از مسائلی که حضرت امام روزهای آخر عمرشان به من توصیه می کردند، خواندن دعای عهد است.
***

امام می گفتند: «محیط بیمارستان کسل کننده است، شماها نیایید، ناراحت می شوید». ایشان نگران حال ما بودند. ایشان حال شان خوب نبود. در همین لحظات آخر هم حتی هیچ وقت حرفی که ممکن بود بوی دروغ بدهد یا حرفی غیرصادقانه باشد، نمی گفتند. همیشه می فرمودند: «نگران نباشید، انشاءالله شماها خوب باشید». مثلاً بعضی ها می گفتند: حال تان چطور است؟، نمی گفتند خوب هستم یا بد هستم؛ اما احساس می کردیم خیلی رنگ به رنگ می شوند، درد دارند، می گفتیم: چطورید؟ می گفتند: الحمدلله، الحمدلله. وقتی الحمدلله می گفتند، می فهمیدیم که باید ناراحتی داشته باشند. می گفتیم: درد دارید؟ می گفتند: بله. می گفتیم: خیلی؟ می گفتند: خیلی؛ وگرنه اگر طور دیگری سوال می کردیم، اظهار درد و شکوه نمی کردند.
نوشته شده توسط محمد در 2:13 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیستم دی 1389
سناریویی که ناکام ماند + ماجرای حکمیت در صفّین
«هنوز خيلى جا وجود دارد براى تحليل و تبيين و روشن كردن زوايا و ابعاد اين فتنه‌اى كه دشمن طراحى كرده بود». امام خامنه ای - 89/10/19

بعضی از اتفاقاتی که در فتنه ی 88 افتاد، در یک سال اخیر و با پیش آمدن سالگرد آن، مورد توجه رسانه ها قرار گرفت. اما اتفاقاتی که نیفتاد، یعنی نقشه هایی که با هوشیاری مردم و نخبگان نظام خنثی شد، کمتر مورد توجه قرار گرفته است.
یکی از این اتفاقات، سناریوی «وحدت ملی» بود. برنامه ای به ظاهر موجه، با هدف بازگرداندن فتنه گران به صحنه ی سیاسی کشور که سال گذشته در چنین روزهایی (بعد از یوم الله 9 دی) کلید خورد، اما واکنش های جدی و هوشیارانه، آن را در نطفه خفه کرد.


همزمان با بیانیه 17 موسوی که در آن 5 شرط(!) خود برای آشتی با نظام را مطرح کرده بود (همان بیانیه ای که هتک حرمت کنندگان عاشورا را «مردم خداجوی» خوانده بود!)، از طرفی هاشمی رفسنجانی و اطرافیانش رایزنی های خود با مراجع و جناح سنتی اصولگرایان برای متقاعد کردن آنها برای حمایت از طرح وحدت ملی را شروع کردند، و از طرف دیگر محسن رضایی در نامه ای سرگشاده به رهبر انقلاب با «پیشنهاد سازنده» خواندن پیشنهاد موسوی که «می‌تواند سرآغاز یک حرکت وحدت بخش در جبهه معترضین با دیگران باشد»، برای آقا این طور تعیین تکلیف کرد که با «صدور پیامی و یا رهنمودهایی در یك سخنرانی» زمینه را برای بازگشتن «کسانی که اشتباهاتی داشته اند» (اشتباهات کوچکی مثل تلاش همه جانبه برای براندازی نظام!) و «آغاز همکاری با یکدیگر» فراهم نمایند!

شاید طراحان این سناریو به ذهن شان خطور نمی کرد که معنای واقعی این حرف های به ظاهر خوب شان، چه زود توسط مردم و نخبگان حزب اللهی فهم شده و با واکنش آنها مواجه می شود.

اولین واکنش متعلق به روح الله حسینیان بود که
با ذکر محورهای مشترک بیانیه موسوی و نامه رضایی،
تأکید کرد که «نامه رضایی و بیانیه موسوی از یک مرکز مشترک طراحی می شود».
الیاس نادران هم با بیان اينكه «نامه رضايي به نوعي انحرافي تر از بيانيه موسوي بود»، گفت «رضايي هنوز ابعاد فتنه را درك نكرده است».
و حسین شریعتمداری سرمقاله خود در این موضوع را با این جملات آغاز کرد: «خوشبيني حكم مي كند كه نامه سرگشاده آقاي محسن رضايي به رهبر معظم انقلاب را ناشي از درك سياسي اندك ايشان تلقي كنيم، ولي برخي از شواهد و قرائن موجود و آنچه در متن اين نامه آمده است، زمينه چنداني براي خوش بيني باقي نمي گذارد».

دانشجویان حزب اللهی هم -مانند اتفاقات دیگر فتنه ی 88- با ابتکارات خود جریان سازی لازم در این زمینه را انجام دادند. از جمله، جمعی از دانشجویان دانشگاه های تهران کلیپی راجع به «حکمیت» ساخته و با نوشتن نامه ی زیر، آن را برای محسن رضایی ارسال کردند:

جناب آقای محسن رضایی

دبیر محترم مجمع تشخیص مصلحت نظام
با سلام
پیرو نامه ی سرگشاده ی جنابعالی به رهبر عزیز انقلاب، که یادآور ماجرای تلخ «حکمیت» شد و با هوشیاری و پاسخ قاطع دانشجویان و نخبگان انقلابی مواجه گردید،
از شما دعوت می کنیم تا با مرور تاریخ صدر اسلام، ملاحظه نمایید کسانی که حرف به ظاهر حقی را می زدند و شعارشان ایجاد وحدت و آرامش در جامعه بود، چگونه با تحمیل نقشه ی دشمنان، خون به دل امیر مومنان کرده و مانع برقراری وحدت و آرامش واقعی در جامعه شدند.

کلیپی که تهیه و به پیوست خدمت تان ارسال شده، صرفاً جهت یادآوری این موضوع می باشد.
امیدواریم از این پس با توجه بیشتر به صحنه ی سیاسی کشور، با جبران این اقدام، در جایگاه رفیع سربازی ولایت قرار بگیرید.
جمعی از دانشجویان دانشگاه های تهران
http://alef.ir/1388/images/malek_amr_fpg(1).jpg

***
متن زیر، خلاصه ای از فصل جنگ صفین از کتاب تاریخ خلفا (جلد دوم تاریخ سیاسی اسلام) نوشته ی آقای جعفریان است. هرچند مطالعه ی متن کامل توصیه می شود، اما در نوشته ی زیر سعی شده نکات مهم فصل جنگ صفین با حفظ روال تاریخی متن آورده شود.
جا دارد ماجراهای بسیار درس آموز و بصیرت بخشی مانند «تحمیل حکمیت» را دقیق تر مطالعه کرده و با جزئیات آن آشنا شویم.

زمانی که امام به خلافت رسید، بر آن شد تا عبد الله بن عباس را به حکومت شام بفرستد. مقدمتاً نامه ای به معاویه نوشت.

معاویه پاسخی به نام امام نداد و تنها نامه سفیدی را که در آن نوشته شده بود: «از معاویه به علی بن ابی طالب»، برای آن حضرت فرستاد. کسی که نامه را آورده بود گفت: از طرف مردمی می آید که معتقدند تو عثمان را کشته ای و جز به کشتن تو رضایت نمی دهند.

http://img.tebyan.net/big/1388/06/1682551857712082910671432391941864936208.jpg

این ماجرا همراه شد با آغاز مساله شورشیان جمل که امام را برای مدتی به خود مشغول داشت. 

پس از خاتمه ماجرای جمل، امام در کوفه مستقر شد، زیرا روشن بود که به زودی با سپاه شام درگیر خواهد شد.

امام از کوفه با فرستادن نامه ای به معاویه کوشید تا او را به اطاعت از امام مسلمین قانع کند. امام ضمن نامه ای، به معاویه نوشتند که خلافت او بر اساس معیارهایی که تا آن زمان بوده است هیچ مشکلی ندارد و او باید آن را بپذیرد. امام در این نامه نوشتند: «...همان کسان که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کرده بودند و بر همان پایه و روشی که با ایشان بیعت شده بود، با من بیعت کرده اند، از این رو هیچ فرد حاضر را چاره ای نیست مگر آن که اختیار بیعت کند... اگر خود را دچار بلا سازی (و به سرکشی ادامه دهی) من با تو بجنگم و از خدا بر ضدت یاری گیرم. درباره قاتلان عثمان سخن بسیار گفته ای، نخست بدان راهی که مسلمانان می پیمایند در آی و سپس با آنان به محاکمه نزد من آی تا تو و آنان را بر کتاب خدا وادارم...».

زمانی که جریر بن عبد الله نامه امام را به معاویه داد و از او خواست تا از فتنه انگیزی دست برداشته و به جماعت مسلمانان بپیوندد، معاویه از مردم خواست تا در مسجد جمع شوند. معاویه با فریب دادن شرحبیل بن سمط کندی که از اشراف شام و رئیس یمنی های آن دیار بود، توانست حمایت شمار فراوانی از مردم شام را جلب کند. معاویه مرتب کسانی را نزد او می فرستاد تا برای وی شهادت دهند که علی (ع) عثمان را کشته است.

معاویه به جریر بن عبد الله که از طرف امام آمده بود، گفت: «به علی (ع) بنویس که شام و مصر را برای من قرار دهد و زمانی که درگذشت، بیعت کسی را بر عهده من نگذارد. در این صورت من کار را به او وامی گذارم و او را به عنوان خلیفه می شناسم». جریر این مطلب را به امام نوشت و آن حضرت پاسخ داد: «مغیره در مدینه به من این پیشنهاد را کرد و من قبول نکردم، من چنین نخواهم بود که لم یکن الله لیرانی اتخذ المضلین عضدا ، خداوند مرا به گونه ای نخواهد دید که گمراه کنندگان را به عنوان بازوی خود استفاده کنم».

به هر روی جریر بن عبد الله بجلی پس از گذشت چهار ماه از شام به کوفه بازگشت. مالک سخت او را توبیخ کرده و متهم کرد که در شام دین خود را به معاویه فروخته است. اندکی بعد جریر کوفه را به قصد قرقیسا ترک کرد. امام، پس از رفتن او خانه او و ثویر بن عامر را که به وی ملحق شده بود به آتش کشید.

در این زمان، عمرو بن عاص، در فلسطین بسر می برد. وی از همانجا مردم و حتی رعایا را بر ضد عثمان تحریک می کرد. گویند پس از کشته شدن عثمان، از فرزندانش پرسید او چه بایست بکند. فرزندش گفت «نزد علی (ع) برو». عمرو گفت: «اکنون که نزد علی بروم خواهد گفت: تو نیز همانند یکی از مسلمانان هستی و از حقوقی مساوی با آنها برخورداری. اما معاویه مرا شریک در کار خود می کند».

http://www.topcd.org/images/emamali3.jpg

پیوستن عمرو به معاویه موفقیت بزرگی برای معاویه بود. نخستین مشورت معاویه با وی درباره سپاهیان روم بود. عمرو پیشنهاد مصالحه داده و گفت که رومیان به سرعت آن را خواهند پذیرفت. معاویه این اقدام را عملی کرد و امام نیز در یکی از سخنرانی هایش از آن یاد کرد.

پیوستن عبید الله بن عمر به معاویه در شام -که به دلیل ترس از امام در قصاص وی به دلیل کشتن هرمزان و دو نفر دیگر در مدینه بود- بهانه معاویه را در داشتن فرزند خلیفه دوم تکمیل کرده و از نظر تبلیغی برای معاویه که متکی به این مسائل بود، اهمیت بالایی داشت.

معاویه به مردم مدینه نوشت که «ما برای انتقام خون عثمان برخاسته ایم و اگر پیروز شدیم کار را همانند شورایی که عمر درست کرد سامان خواهیم داد، ما طالب خلافت نیستیم».

معاویه کوشید تا کسانی چون سعد بن ابی وقاص، عبد الله بن عمر، محمد بن مسلمه و اسامة بن زید را که شنیده بود با امام بیعت نکرده و یا حاضر به متابعت از وی در جنگهایش نشده اند، فریب دهد. او در این نامه ها مرتب از شورا سخن می گفت. هیچ کدام از افراد مزبور پاسخ مساعدی به وی ندادند. حاصل جمع سخنان سعد بن ابی وقاص این بود که خلافت حق اوست. زیرا علی (ع) مشکل دارد و دیگران نیز که همگی مرده اند. تنها می ماند سعد وقاص! نظر امام علی (ع) درباره «قاعدین» آن بود که این افراد: «خذلوا الحق و لم ینصروا الباطل» حق را خوار کردند، و باطل را یاری نکردند.

در این فاصله، دو نامه مفصل میان معاویه و امام رد و بدل شد که نکات مهمی را در بر داشت. معاویه در نامه خود به امام نوشت که پس از رسول خدا (ص) خلفای سر کار آمدند که «تو بر همه ایشان رشک بردی و با همه گردنکشی کردی. و ما آن عصیان را در نگاه خشم آلود و گفتار ناهنجار و آههایی که از دل بر می کشیدی و در تاخیر تو از (بیعت با) خلفا دریافتیم». معاویه در ادامه از دشمنی امام با عثمان سخن گفت و این که در کنار خانه او کشته شد و او صدایش در نیامد و اگر می خواست می توانست جلوی قتل او را بگیرد. اکنون هم اگر راست می گوید قاتلان عثمان را به او بسپارد تا با او بیعت کند.

امام در پاسخ نوشتند که: «تو از رشک بردن من برخلفا و تأخیرم از بیعت با آنها و گردنکشی من بر ضد ایشان سخن گفتی. اما درباره گردنکشی، پناه بر خدا اگر هرگز چنان بوده باشد. و اما تاخیر من در موافقت با ایشان و ناخوشایندی از کار آنان، من در این مورد از کسی پوزش نمی خواهم».

حضرت برجستگان اصحابش که از مهاجران و انصار بودند، فرا خواند و از آنها خواست تا نظرشان را درباره رفتن به شام بیان کنند. عمّار اصرار کرد که اگر یک روز زودتر حرکت کنیم بهتر است. او در شعری گفت:
سیروا الی الاحزاب اعداء النّبی
سیروا فخیر النّاس اتباع علی

جوّ کوفه در این زمان به قدری مناسب بود که کسی جرات مخالفت و یا حتی اظهار دیدگاه مخالفی را نداشت.

با این حال، شک و تردید حتی برای افرادی که تا اندازه ای سالم بودند، کما بیش وجود داشت. ابو زبیب بن عوف، از امام خواست تا رسماً برای او شهادت دهد که راهی که در قطع پیوند ولایت با سپاه شام رفته و جای آن را به دشمنی با آنها می دهند، راه حق است. گروهی از اصحاب عبد الله بن مسعود- که زمانی در کوفه مسؤول بیت المال بود- هم نزد امام آمدند و گفتند: ما همراه شما می آییم، اما لشکرگاه ما جدا خواهد بود. این از آن رو است تا ببینیم چه کسی بر باطل بوده و بغی می کند.

پس از آن که امام مطمئن شد معاویه جز زبان زور چیزی نمی فهمد و از سوی دیگر بزرگان کوفه مدافع وی در جنگ با شام هستند، در خطبه ای عمومی مردم را به جهاد فرا خواند.

در این زمان، محمد بن ابی بکر، که از طرف امام، حاکم مصر بود، در نامه ی مفصلی به معاویه نوشت: «تو و پدرت همچنان فتنه ها بر ضد دین خدا برانگیختید، و برای خاموش کردن پرتو اسلام کوشیدید، و دسته بندی ها کردید، و احزاب تشکیل دادید، و مال و مایه گذاشتید و بدین منظور با قبایل (مخالف اسلام) رفت و آمد کردید. پدرت بر این روش بمرد و تو بر همین پایه جایش را گرفتی؛ و گواه بر این، باقیمانده دسته ها و احزاب مخالف و سران دورویی و دو دستگی و مخالفان پیامبر خدا (ص) هستند که به تو پناه آورده اند و تو آنان را زیر بال و پر گرفته ای».

معاویه نامه ای در جواب او نوشته با این خطاب: «به نکوهش گر پدر خویش. نامه ات به من رسید... اگر آنچه ما بر آنیم درست است، پدر تو آغاز گرش بوده و اگر جور و ستم ست باز هم پدرت پایه اش را گذاشته است. ما شرکای او هستیم و به رهنمود او رفته و از کار او پیروی کرده ایم! اگر پدرت، پیش از ما این راه نپیموده بود ما با پسر ابوطالب، مخالفتی نمی کردیم!».

کوفه آماده نبرد با شام شد. امام دستور دادند تا جنگجویان در نخیله، که اردوگاه نظامی کوفه بود، اجتماع کنند. این امر، معاویه را نیز بر آن داشت تا منبر کوفه را با لباس خونین عثمان، آزین بسته، و در حالی که هفتاد هزار شیخ پیرامون آن گریه می کردند، مردم شام را برای مقابله با سپاه عراق آماده کند.

سپاه مقدم امام در مرز روم، در شمال عراق و سوریه با سپاه مقدم شام به فرماندهی ابو الاعور سلمی برخورد کرد. امام مالک را بسوی آنها فرستاد و به او تاکید کرد که به هر روی نباید آغازگر جنگ باشد. با آمدن مالک، سپاه شام درگیری را آغاز کرده و دو طرف چندی به نبرد با یکدیگر پرداختند. پس از آن، سپاه شام عقب نشینی کرد.

گفته شده است که شمار سپاه شام بالغ بر یکصد و بیست هزار نفر بوده است.  سپاه امام نیز زمان خروج از کوفه بالغ بر هشتاد هزار نفر بوده که در راه نیز تعدادی از مردم مدائن به آن افزوده شدند.

در تمام این حوادث، مالک نقش محوری داشته و قوی ترین برخوردها را با شامیان داشته است.

با پایان یافتن ذی حجه، محرم فرا رسید و قرار شد تا جنگ متوقف شود. مذاکرات میان نمایندگان امام با معاویه به جایی نرسید. او شرط اصلی خود را کشتن افرادی چون عمار، عدی بن حاتم، مالک و کسانی که به نظر او در قتل عثمان دست داشتند، قرار داده بود. این چیزی بود که نه برای امام و نه برای قبایل عراق به هیچ صورتی پذیرفته نبود. حدود بیست هزار نفر از سپاه عراق جدا شده و گفتند که ما قاتل عثمان هستیم! اصرار معاویه نیز بر این شرط به همین دلیل بود که می دانست اینان زیر بار چنین چیزی نمی روند.

http://www.irdc.ir/storage/images/20091109112202t350-16538_4821.jpg

با گذشتن محرم، ماه حرام تمام شد و جنگ صفین به تمام معنا، در نخستین روز ماه صفر میان مالک و حبیب بن مسلمه آغاز شد.

یعقوبی نوشته است که هفتاد نفر از اهل بدر، هفتصد نفر از بیعت کنندگان رضوان، و چهار صد نفر از دیگر مهاجر و انصار، همراه امام علی (ع) بودند.

عمار یاسر از کسانی بود که در سخن گفتن بر ضد معاویه بسیار صریح بود... او در خطبه ای که در صفین ایراد کرد، بر این نکته تاکید کرد که اینان از روی نیرنگ خون عثمان را مطرح کرده اند، اما هدف آنان این است تا «لیکونوا بذلک جبابرة و ملوکا». عمار در صفین، برای بسیاری به صورت علامت تشخیص حق از باطل بود. رسول خدا (ص) درباره او فرموده بود: «تقتلک الفئة الباغیه»... عمرو بن عاص خود این حدیث را روایت کرده بود. معاویه در این که چرا این حدیث را نقل کرده اعتراض کرد...

قرار شد عمرو با عمار، در حضور شماری از دو طرف، رو در رو به بحث بپردازند. عمار به عمرو که فریبکارانه می گفت: «ما برای چه می جنگیم؟ تو مطاع ترین فرد در میان این سپاه هستی، کاری بکن که از خونریزی جلوگیری شود»، گفت: اکنون به تو خواهم گفت که برای چه با تو می جنگیم. پیامبر خدا (ص) به من امر فرمود تا با پیمان شکنان بجنگم و مرا فرمود با کجروان «قاسطین » بجنگم که همین خود، شمایید... عمار در ادامه درباره عثمان گفت: او دروازه بدیها را بر شما گشود. عمرو پرسید: آیا علی او را کشت؟ عمار گفت: نه، بلکه خداوند، پروردگار علی او را کشت. عمرو گفت: آیا تو هم در میان قاتلان بودی؟ عمار گفت: من با آنان که او را کشتند بودم و امروز نیز همرکاب آنان پیکار می کنم. عمرو بن عاص به شامیان همراه گفت: ببینید او اعتراف می کند که عثمان را کشته است! عمار در یکی از روزهایی که جنگ با شدت در جریان بود، به شهادت رسید... شعری از عمار درباره جنگ با شامیان و توجیه دینی آن نقل شده که جالب است:

نحن ضربناکم علی تنزیله
فالیوم نضربکم علی تاویله
امام از معاویه خواست تا با یکدیگر مبارزه کنند، هر کدام پیروز شدند، حکومت از آن او باشد. معاویه حاضر به پذیرش این پیشنهاد نشد. یک بار نیز با عمرو روبرو شد که عمرو با آشکار کردن عورت خود و استفاده از حیای امام توانست از معرکه بگریزد.

http://haqiqatemahz.persiangig.com/Parakandeh/ali.jpg

بسیاری از سپاهیان برجسته امام نیز به شهادت رسیدند. یکی از شهدای صفین اویس قرنی، عارف نامی است که منزلتی بزرگ در میان مسلمانان داشته و دارد.  هاشم بن عتبه معروف به هاشم المرقال، که یک چشم خود را در فتوحات از دست داده بود، از فداکارترین یاران امام بود که در صفین به شهادت رسید. او برادر زاده سعد وقاص بود. از دیگر یاران امام که در صفین به شهادت رسید، خزیمه از اصحاب رسول خدا (ص) بود که آن حضرت گواهی او را به جای دو گواهی پذیرفت، و به همین دلیل به «ذو الشهادتین» مشهور بود. پس از شهادت آنان، هنوز چهره هایی چون اشتر (که معاویه او را شیر سیاه لقب داده بود)، عدی بن حاتم و قیس بن سعد در میان سپاه دیده می شدند.

شماری از زنان کوفی نیز در صفین حضور داشتند و با اشعاری که می سرودند و در آنها از امام ستایش کرده فضایل آن حضرت را بازگو می کردند، سپاه عراق را بر ضد شامیان تحریض می کردند.

معاویه جز جنگ، از راههای دیگری می کوشید تا سپاه عراق را بشکند. وی نامه های مختلفی به ابو ایوب انصاری، عبد الله بن عباس و دیگران نوشته و به بهانه جلوگیری از خون ریزی و حتی وعده خلافت به ابن عباس، کوشید تا آنان را به مخالفت با امام وادار کند. به علاوه با بخششهای مالی مکرر او به سپاهیانش، وضع را بگونه ای کرد که: لم یبق من اهل العراق احد فی قلبه مرض الا طمع فی معاویه، در میان اشخاص مساله دار عراق کسی نماند جز آن که طمع در معاویه کرد و این وضع تا اندازه ای بود که امام را آزرد.

شامیان به شدت سخن از خونریزی زیاد به میان آورده و این گونه تبلیغ می کردند که سخت در پی خاتمه دادن به جنگ هستند. چنین اقدامی جز برای آن نبود که جلوی شکست شام را گرفته و احیانا شکاف و اختلافی در سپاه عراق ایجاد کنند.

در یکی از همین روزها یکی از شامیان به میان دو سپاه آمد و پیشنهاد کرد تا برای جلوگیری از خونریزی سپاه عراق به عراق بازگردد و سپاه شام به شام. امام با تایید صداقت او فرمود: می دانم که این پیشنهاد را از سر خیرخواهی و دلسوزی ارائه کردی، ولی من در این کار که اندیشه ام را به خود داشته بود، نیک نگریسته و آن را به دقت زیر و رو کرده و جوانبش را سنجیده ام، و راهی جز تن دادن به جنگ یا انکار آنچه خداوند بر محمد (ص) وحی فرموده نیافتم. به راستی خداوند تبارک و تعالی از دوستداران خود خوش ندارد که طغیان و سرکشی بر زمین چیره آید و ایشان خاموش بمانند و بدان تن در دهند، امر به معروف نکنند و نهی از منکر ننمایند. از آن رو دیدم جنگ با همه دشواریهایش برایم آسانتر از تحمل غل و زنجیرهای دوزخ است.

در یکی از آخرین روزهای جنگ، نبرد چنان سخت شد که از نماز صبح آغاز شد و تا نیمه شب ادامه یافت. در تمام این مدت، اشتر به کار تحریک و تحریض سپاه مشغول بود. این شب را «لیلة الهریر» نامیده اند. مجددا جنگ از نیمه آن شب آغاز شد و تا ظهر فردا ادامه داشت. امام ضمن خطبه ای فرمود: جز یک نفس از دشمن نمانده است.

فردای لیلة الهریر، که جنگ تا ظهر آن ادامه داشت، پانصد قرآن بر سر نیزه های شامیان رفت. فریاد بلند بود که ای گروه عرب! به زنان و دختران خود بیندیشید، اگر شما نابود شوید، فردا چه کسی در برابر رومیان و ترکان و پارسیان در ایستد؟

http://media.farsnews.com/Media/8408/Images/jpg/A0141/A0141515.jpg

این اقدام سبب شد تا کم کم در میان سپاه عراق این ندا شنیده شود که دشمن حکمیت قرآن را پذیرفته است و ما حق جنگ با آنها را نداریم. امام به شدت در برابر این سخن ایستاد و اعلام کردند که این کار، جز فریب چیزی نیست. صعصعه می گفت: اقدام معاویه بعد از آنی بود که شنید اشعث بن قیس در لیلة الهریر، از زنان و دختران یاد کرده و این که عرب در حال نابودی است. نخستین مخالف جدی امام نیز برای استمرار جنگ، همین اشعث بود. پیش از این اشاره کردیم که خبر مکاتبه وی با معاویه از همان زمان عزل او از آذربایجان در اخبار تاریخی آمده است. حداقل مساله درباره اشعث آن است که از آغاز، زمینه انحراف داشته و کم کم به این سمت کشیده شده است. در بحبوحه درگیریها، سخنانی از او بر ضد معاویه و در تحریض سپاه عراق در دست داریم. باید دانست که عنادهای قبیله ای نقش مهمی داشته و چه بسا اعتنای به حق امام به مالک، سبب رنجش اشعث شده باشد.

بالا گرفتن اختلاف در میان سپاه امام کار را سخت دشوار کرد. امام احساس کرد که دیگر فرمانده نیست، بلکه این مردم هستند که دستان او را بسته و بر وی امیر شده اند. با این حال امام برخاست و فرمود: من سزاوارترین افراد برای پذیرفتن حکمیت کتاب خدا هستم، اما معاویه و اصحابش اصحاب دین و قرآن نیستند، من آنها را بهتر از شما می شناسم. از کوچکی با آنها بوده ام. در این لحظه حدود بیست هزار نفر از سپاه عراق نزد امام آمده بدون آن که آن حضرت را «امیر المؤمنین» خطاب کنند، از او خواستند تا حکمیت قرآن را بپذیرد.

در این زمان، اشتر در خط مقدم نزدیک لشکرگاه معاویه مشغول جنگ بود. مخالفان جنگ، از امام خواستند تا دستور دهد اشتر برگردد. امام یزید بن هانی را به دنبال او فرستاد. اشتر پیغام داد: اکنون وقت بازگشت نیست. مخالفان گفتند: تو او را به ادامه جنگ واداشته ای. اگر اشتر باز نگردد تو را خواهیم کشت. این خبر سبب شد تا اشتر بازگشت و جنگ متوقف شد.

http://img.tebyan.net/big/1387/11/21110623392449316523724025463141379270168.jpg

امام ضمن نامه ای به معاویه با قید این که ما می دانیم تو اهل قرآن نیستی، پذیرفتن حکمیت قرآن را یاد آور شد.

اشعث نزد معاویه رفت و از وی درباره چگونگی اجرای حکم قرآن سؤال کرد. او گفت: بهتر است یک نفر از سوی ما و فرد دیگری از سوی شما بنشینند و درباره حکم قرآن در این باره اظهار نظر کنند. 

پس از آن جمعی از قراء شام و عراق در میان دو سپاه آمدند، مدتی قرآن خواندند و متفق شدند که آنچه را قرآن احیا کرده احیا کنند. پس از آن اهل شام، عمرو بن عاص را برگزیدند. اشعث و شماری دیگر از کسانی که بعدا در گروه خوارج در آمدند، ابو موسی اشعری را پیشنهاد کردند. امام به دلیل مخالفت ابو موسی با وی در جنگ جمل حاضر به قبول وی نشد، اما آنها در این باره اصرار کردند. پیشنهاد امام، ابن عباس و یا اشتر بود، اما آنها گفتند: اشتر عقیده به جنگ دارد. ابن عباس نیز نباید باشد، زیرا عمرو بن عاص از مضری هاست، طرف دیگر باید یمنی باشد. (لا و الله لا یحکم فیها مضریان حتی تقوم الساعة) امام اصرار را بی مورد دید و فرمود: هر کاری می خواهید بکنید.

http://img37.imagefra.me/img/img37/1/12/8/morsali/f_3m_20ee176.jpg

بدین ترتیب قرار شد تا قرارنامه ای نوشته شود. در این قرارنامه با اشاره به انتخاب این دو نفر از سوی مردم شام و عراق، آمده بود که قرار است تا درباره آنچه اینها اختلاف کرده اند نظر بدهند: «به این شرط که آن دو در داوری خود از آنچه در قرآن نگاشته شده تجاوز نکنند. و اگر در قرآن نیافتند کار را به مدار سنت جامع پیامبر خدا (ص) برگردانند و به هیچ روی نباید به خلاف تکیه کنند».

در این قرار نامه، حقوق مساوی برای امام و معاویه قرار داده شده بود. در وهله اول نام امام همراه تعبیر «امیر المؤمنین» آمد که معاویه زیر بار نرفت. اشعث اصرار کرد تا این عنوان حذف شود، امام فرمود: سبحان الله؛ سنتی چونان سنت پیامبر (ص)، جایی که سهیل بن عمرو نماینده مشرکین اصرار کرد تا در صلحنامه حدیبیه، عنوان «رسول الله» حذف شود.

به هر روی قرار نامه نوشته شد. وقتی به امام خبر دادند که مالک از این قرارنامه راضی نیست، امام فرمود: وقتی من راضی شوم مالک هم راضی خواهد شد، و من راضی شدم. از این که می گویید او از من فاصله گرفته، من به او چنین گمانی ندارم، در میان شما دو تن و حتی یک نفر چون او که این چنین درباره دشمنش بیندیشد نیست.

امام در ربیع الاول سال 37 به همراه سپاه به کوفه بازگشت.

http://img40.imagefra.me/img/img40/1/11/29/morsali/f_3m_64efd82.jpg

آن حضرت چهار صد نفر را به فرماندهی شریح بن هانی همراه ابو موسی اشعری اعزام کرده و عبد الله بن عباس را به عنوان امام جماعت آنان همراهشان کرد. به علاوه ابو موسی را نیز از ماهیت پلید معاویه آگاه کرده و نصایح فراوانی به او کرد.

ابو موسی بر احیای سنت عمر در امر شورا تکیه داشت. یکبار نیز از عبد الله بن عمر سخن گفت، اما عمرو گفت: فرد ضعیفی چون او نمی تواند چنین کاری را عهده دار شود.

http://img.tebyan.net/big/1388/06/13387791701106341523744135487972250.jpg

ابو موسی بر این عقیده بود که نخست باید از این که یکی از دو نفر امام و معاویه خلیفه باشند، بدر آییم تا پس از آن کسی را انتخاب کنیم. بنابر این اظهار خلع این دو فرمانروا، از نظر ابو موسی اولویت داشت. عمرو نیز این امر را پذیرفت و زمانی که ابو موسی بر بالای منبر خلع فرمانروایی امام را اعلام کرد، عمرو بن عاص اعلام کرد: او تنها حق خلع علی را داشت. اما من خلافت را به معاویه واگذار می کنم! ابو موسی فریاد اعتراض برآورد و به عمرو دشنام داد، ابو موسی عمرو را سگ خواند و عمرو ابو موسی را الاغ، و مجلس آشفته شد به این ترتیب، بدون آنکه سخن از قرآن و سنت پیامبر (ص) باشد، و تنها به بهانه سنت عمر، ماجرای حکمیت خود منشا اختلاف دیگری در میان شام و عراق شد.

از آن پس مردم شام، معاویه را «امیر المؤمنین» نامیدند و این مهمترین نتیجه حکمیت برای شامیان بود. ابو مخنف می گوید: زمانی که مردم عراق به سوی صفین می رفتند، همه با یکدیگر دوست و مهربان بودند. اما زمانی که بازگشتند، همه نسبت به یکدیگر بغض و عداوت داشتند.

امام از سخنان آنها غمگین شد...

***

مالک رسیده است به آن خیمه سیاه
تنها سه چار گام... نه ... این گام آخر است

اما صدای کیست که از دور می رسد؟
گویا صدای ناله ی «برگرد٬ اشتر!» است

این ناله ضعیف و گرفته از آن کیست؟
من باورم نمی شود از حلق حیدر است

مالک! رها کن آن سوی میدان و بازگرد
این سو پر از معاویه های مکرر است

 این کوفیان فریب چه را خورده اند؟ هان!
از شام نیز روز تو کوفه سیه تر است

  امروز پاره پاره قرآن به نیزه هاست
فردا سری که قاری آیات پرپر است...

تاریخ! گوش دار به این هق هق بلیغ
این شقشقیه ای که دوباره به منبر است:

حتی عقیل طاقت عدلم ندارد٬ آه
من یوسفم٬ که است که با من برادر است؟!

(محمدمهدی سیّار)
نوشته شده توسط محمد در 3:14 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه پانزدهم دی 1389
حتماً بروید رأی بدهید!

ایمیل پشت سر هم می آید که «در رسمی شدن دین اسلام در آلمان سهیم شوید!».
ماجرا از این قرار است که یک سایت آلمانی برای خودش یک نظرسنجی برگزار کرده که اسلام در آلمان رسمی شود یا نه. همین! (حالا در ادامه توضیح می دهم که موضوع حتی همین هم نیست!)

ظاهراً منبع این نهضت اینترنتی(!) در کشور هم سایت مشهور ظاهرگرایان مذهبی است که کلاً دغدغه های خاصی را دنبال می کند. مثلاً الان تیتر یک سایت شان این است: روزنامه های الجزایر مدعی شدند: شیخ یوسف قرضاوی همسرش را طلاق داد (توضیح که لازم ندارد. خب مهم ترین خبر دنیا را تیتر یک سایت کرده اند دیگر! البته حتماً گوشه ی چشمی هم به افزایش وحدت شیعه و سنی -که ار دغدغه های جدی این سایت است- داشته اند!)

بنده از محدودیت های شدیدی که در آلمان برای مسلمان ها ایجاد کرده اند، بی اطلاع نیستم. وضع اسف باری است واقعاً. هرکار درست حسابی ای در معرفی و جلوگیری از این ظلم ها صورت بگیرد، ارزشمند است. اما نه این که در کشوری که تحت سیطره ی صهیونیست هاست، یک گوشه ای، یک سایتی برای خودش نظرسنجی برگزار می کند، دغدغه ی امت حزب الله این شود که آی برویم و نشان دهیم مردم آلمان می خواهند اسلام رسمی شود! (آن هم با آی.پی. های ایران مان!)

حالا جالب این که برخلاف آنچه در خبر آمده، نه این سایت، سایت یک موسسه ی دینی است، و نه ترجمه ی سوال نظرسنجی اینکه اسلام رسمی بشود یا نه.
و جالب تر این که اصلاً نظرسنجی این سایت، بیشتر از 2 ماه پیش بسته شده است! و مسئولین آلمانی سایت در این صفحه نوشته اند: «با اینکه این رأی گیری از اکتبر بسته شده، ولی ما نمی دانیم چرا هنوز این رأی گیری در برخی شبکه ها تبلیغ می شود!»

و فرداست که دوباره نظرسنجی دیگری در یک گوشه ی وب بشود دغدغه ی ما...
و فراموش نکنیم که در زمینی بازی می کنیم که در آن مهدی کروبی و خانم رهنورد به عنوان متفکرین برتر سال جهان برگزیده می شوند!

نوشته شده توسط محمد در 2:39 | | لینک به این مطلب
یکشنبه دوازدهم دی 1389
حکم اعدام برای دانشجوی منتقد!
این خبر را ببینید: آیا یک دانشجو نمی تواند یک تروریست باشد؟!
اگر مشتری رسانه های ضدانقلاب باشید، دیده اید که چه علم شنگه ای برای اینها برپا کرده اند! BBC موضوع را بین المللی هم کرده بود و زده بود رئیس جمهور عراق از مقامات ایرانی خواسته "با مد نظر قرار دادن جنبه های انسانی مسئله" این دانشجو را اعدام نکنند!

اگر این مظلوم نمایی ها که «آی ما را می گیرند و...» از این جماعت گرفته شود، دیگر خلع سلاح می شوند و چیزی برای جامعه (علی الخصوص در دانشگاه ها) نخواهند داشت. عمری است با همین مظلوم نمایی ها و دروغ سازی ها و موج سواری بر احساسات زنده اند (البته زنده که نیستند، به عبارت دقیق تر: کامل نمرده اند!).
پس، از بین بردن زمینه ی این مظلوم نمایی ها با اطلاع رسانی به موقع و شفاف از طرف نظام خیلی مهم است. نه؟!
بنده فراوان دیده ام که در مناظره ها و صحبت های دانشجویی، افکار ناظرین، همین طوری به سمت قبول موضع فرد حزب اللهی مناظره کننده می آید، الّا موقعی که طرف مقابل مظلوم نمایی می کند که فلانی را چرا گرفتند و... طرف حزب اللهی هم نمی تواند جواب دهد، چون اطلاعات شفافی در این زمینه وجود ندارد.
پیشنهاد می کنم دوستان مسئول تشکل های دانشجویی این دغدغه را با مسئولین قضائی کشور به هر صورتی که می توانند (دیدار حضوری، نامه سرگشاده و...) مطرح کنند. البته بنده هم واقفم که محدودیت هایی منطقی و قانونی وجود دارد و شفافیت کامل ممکن نیست، اما اگر دغدغه ی اقناع افکار عمومی در دستگاه قضائی ما وجود داشته باشد، حتماً راه هایی پیدا می شود. مثلاً حداقل می شود یک وب سایت زد و مجازات و جرم و استناد قانونی محکومیت محکومین قطعی دادگاه انقلاب را در آن اعلام کرد که! این کف قضیه است، تا لااقل بعد از این همه مدت، باز این جماعت دروغگو نتوانند تبلیغ کنند که محمد نوریزاد به جرم انتقاد از رهبری زندانی شده است!

پی نوشت:
قابل توجه مسئولین محترم قوه ی قضائیه: لطفاً دوباره توهم نزنید که این چند خط درددل ما به سفارش دولت و برای تضعیف شما و اخلال در فلان پرونده ی قضائی و ضدیت با روحانیت و جدا کردن شما از اصولگرایان و... نوشته شده!
نوشته شده توسط محمد در 1:48 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه دوم دی 1389
انّ علینا للهدی

با یکی از اعضاء کاروان آسیایی غزه صحبت می کردم. ماجرایی را تعریف می کرد. وسطش گفت «اون موقع هنوز دیندار نشده بودم...». حرفش که تمام شد، با احتیاط پرسیدم ماجرای دیندار شدنش چه بوده. گفت «البته من همیشه در دلم احترام زیادی برای خدا قائل بودم، اما دیندار نبودم، همین حد قبول داشتم که خدا هست. دوستانی داشتم که خیلی اصرار داشتند من را به مسجد وهابیان ببرند. یک دوست هم داشتم که می خواست من را به مسجد شیعیان ببرد. چندین و چند بار که قصد کردم به مسجد وهابیان بروم، هر بار اتفاقی افتاد و جور نشد که بروم. برعکس هربار که قصد مسجد شیعیان می کردم، خیلی خوب جور می شد و اتفاقات جالبی هم می افتاد (مثلاً تعریف کرد که وارد مسجد شدم، نماز بلد نبودم، نشستم. یک نفر آمد یک کتاب آموزش نماز به من داد و رفت!). به خودم گفتم همه ی اینها نمی تونه اتفاق باشه؛ چرا نمی فهمی؟! خدا داره هدایتت می کنه...».

فرمود: «انّ علینا للهدی»! خدا خودش عهده دار هدایت است! فقط باید حواس را جمع کرد و خود را رها و بی تعلق.
آدمی که دغدغه ی جدی رسیدن به حقیقت داشته باشد، - نه اثبات حقیقت به دیگران- هم، بدون نیاز به استدلال یا هر چیز قابل ارائه به غیر، کارش راه می افتد.

نوشته شده توسط محمد در 14:51 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و هفتم آذر 1389
خوب پریدی ها برادر!

در استقبال از این مطلب: یادکردی از شهید عاشورای 88 – امیرحسام ذوالعلی | آذرباد

1- برادر! چه حکایتی است که کشته شدگان واقعی و دروغین شان را عالم و آدم می شناسد، اما نام و چهره ی تو نازنین را ما که خبری از زیر دستمان در نمی رود، بعد از یک سال برای اولین بار است که می بینیم!

نخواستم تو را با آنها مقایسه کنم... و لا تحسبنّ الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا... اما آخر می گویند آنها در خفقان رسانه ای اند و ما...

2- لعنت خدا به سران فتنه؛ نه برای اینکه عامل کشته شدن تو اند؛ نه! غریبه که نیستی برادر! بگذار به زبان خودمان بگویم؛ وقتی اینها قصد جان نظام اسلامی - امید مستضعفان دنیا، و ثمره ی مجاهدت تمام خوبان تاریخ بشر- کرده باشند، دیگر «کی ارزشی دارد این جان ما» که بخواهیم آن را در کنار جرم بزرگ سران فتنه مطرح کنیم؟!
و خطاب به امام راحل مان:
این مردمان غریبه نبودند ای پدر / دیروز در رکاب تو شمشیر می زدند...

3- اما خوب پریدی ها برادر! خیلی ها دوست داشتند جای تو باشند، خودم دیدم! همان روز در میدان ولیعصر و بعد از آن هم در خیابان کریمخان خودم دیدم جوانانِ از مجلس عزا بیرون آمده را که علیرغم سنگ پرانی اراذل، با دست خالی به سمت شان هجوم بردند، با اینکه می دانستند آن سنگ های بزرگ با پیشانی چه می کند. شاید قبل از دویدن نیت کرده بودند در همان روز و ساعاتی که پیشانی حضرت...
اما شهادت قسمت تو بود برادر... فیالیتنی کنت معک...

نوشته شده توسط محمد در 1:21 | | لینک به این مطلب
شنبه یکم آبان 1389
چرا رهبر مثل امام علی مانع استقبال مردم نمی شود؟
پاسخ اجتهادی ح.پناهیان به شبهه ی مغایرت استقبال از رهبری با سیره ی ائمه، و درسی برای ساده و جزئی نگاه نکردن به روایات:

در مورد اصل استقبال از مسئولین نظام اسلامی، بعضی‌ها شبهه‌ای می‌کنند که برگرفته از کلام امیرالمؤمنین خطاب به مردمی است که به استقبال ایشان آمده بودند. حضرت آن‌ها را از این کار نهی فرمودند. نظر شما در این‌باره چیست؟

...اجازه بدهید اصل داستان را ببینیم. در حکمت 37 نهج البلاغه آمده است: «وَ قَدْ لَقِيَهُ عِنْدَ مَسِيرِهِ إِلَى الشَّامِ دَهَاقِينُ الْأَنْبَارِ فَتَرَجَّلُوا لَهُ وَ اشْتَدُّوا بَيْنَ يَدَيْهِ» در مسیری که حضرت به سمت شام می‌پیمودند، گروهی از مردم شهر «انبار» حضرت را دیدند و شروع کردند پیاده به دنبال امام و در مقابل ایشان دویدن. چیزی شبیه مراسم استقبال یا بدرقه انجام دادند.
ابتدا حضرت اعتراض نکردند، بلکه از علت کارشان سوال کردند و فرمودند: «مَا هَذَا الَّذِي صَنَعْتُمُوهُ؟» این چه کاری است که انجام می‌دهید؟ مگر حضرت نمی‌دانستند آن‌ها چه کار می‌کنند؟ معلوم بود که به استقبال آمده‌اند. اما منظور حضرت از این سؤال این بود که فلسفه این کار شما چیست؟ به عبارت دیگر حضرت می‌فرمایند: «*برای چه این کار را می‌کنید؟*» آن‌ها در جواب گفتند: «خُلُقٌ مِنَّا نُعَظِّمُ بِهِ أُمَرَاءَنَا» این عادت ماست، هرکسی رئیس شود ما این کار را برایش می‌‌کنیم. بعد از این‌که فلسفه این کار خود را بیان کردند، حضرت آن‌ها را از این کار نهی کردند و فرمودند که این کار نفعی برای امرای شما ندارد. شما هم در دنیای خود ضرر می‌کنید و آخرتتان را هم خراب می‌کنید.

اما اگر آن‌ها در جواب حضرت می‌گفتند: «ما شنیدیم رسول خدا(ص) فرموده است: علی ‌جانم اگر نمی‌ترسیدم که مردم در مورد تو چیزی را بگویند که در مورد عیسی‌بن‌مریم گفتند، در مورد تو سخنی می‌گفتم که از هرجا رد شوی مردم خاک کف پای تو را به عنوان تبرّک بردارند [روایت مشهوری در کتاب اختصاص شیخ مفید، ص 150] و ما به این دلیل که تو وصی رسول ربّ‌العالمین هستی دورت را گرفته‌ایم» حضرت مانع آن‌ها نمی‌شدند. همان‌طور که رسول خدا(ص) در زمان هجرت مانع استقبال مردم مدینه نشدند و همچنین حضرت رضا(ع) در ارتباط با استقبال‌کنندگان نیشابور هیچ نهی نکردند و بلکه حدیثی نیز به آن‌ها هدیه کردند. در حالی‌که هر دوی این استقبال‌ها بسیار پرشورتر و پرجمعیت‌تر از آن استقبال مردم شهر انبار بود. بنابراین نیت و انگیزه استقبال خیلی اهمیت دارد و تعیین کننده است.

به همین دلیل است که طبق روایات حضرت بقیةالله(عج) وارد هر شهری می‌شوند، مردم استقبال شدیدی از ایشان می‌کنند. حتی در روایت دارد که یاران خوب حضرت جهت تبرّک، به مرکب ایشان دست می‌کشند «يَتَمَسَّحُونَ بِسَرْجِ الْإِمَامِ يَطْلُبُونَ بِذَلِكَ الْبَرَكَةَ». این نشان می‌دهد که اصل استقبال اشکالی ندارد، مهم این است که فلسفه آن چه باشد. اگر فلسفه آن شاه‌پرستی باشد، باید ترک شود ولی اگر فلسفه آن خدایی باشد، نه تنها اشکالی ندارد، بلکه طبق روایات، یکی از اوصاف یاران امام زمان(ع) است.

ما استقبال و بدرقه‌ای را خوب می‌دانیم که خودش قیام لِلّه و تظاهرات ولایی است. پیغامی است برای دعوت آقا امام زمان(عج). این جنبه استقبال برای ما ملاک است و قداست دارد. اجازه بدهید در این زمینه خاطره‌ای از حضرت امام(ره) نقل کنم:

حضرت امام(ره) زمانی که در نجف یا قم تدریس می‌کردند وقتی سرِ درس می‌رفتند، شاگردانشان را از این‌که برایشان صلوات بفرستند نهی می‌کردند. راضی نبودند شاگردهایشان حتی احترامی در این حد برایشان قائل باشند. می‌گفتند صلوات را جای دیگری بفرستید. همین امام وقتی بنا بود بعد از سال‌ها دوری از وطن به ایران بازگردند، نه تنها از شکل‌گیری کمیته استقبال ممانعت نکردند، بلکه توصیه‌ها و هماهنگی‌هایی را هم با آن کمیته داشتند.

امامی که راضی نبود سرِ درسش کسی به احترام ایشان بلند شود و صلوات بفرستد، از برنامه‌ریزی برای استقبال میلیونی در تهران ممانعت نکردند. چون این استقبال، استقبال از شخص نبود؛ استقبال از شخصیت و جایگاه مقدّس ولایت بود. بعد از انقلاب هم همین روش ادامه داشت. حضرت امام(ره) به ابراز ارادت مردم میدان می‌داد. چون این ابراز ارادت به شخص ایشان نبود. اگر آن روز هم مردم شهر «انبار» به امیرالمؤمنین(ع) می‌گفتند که «آقاجان چون شما ولی‌الله‌ هستید، جان پیامبر و وصی او هستید، ما به خاطر خدا به شما احترام می‌گذاریم» یقیناً امیرالمؤمنین برخورد دیگری می‌کردند.

وقتی مردم آب وضوی پیامبر را به عنوان تبرّک می‌بردند ایشان مانع نمی‌شدند. چرا پیامبر در این خصوص مانع مردم نمی‌شدند؟ چرا به آن‌ها نمی‌فرمودند: «این چه کاری است که می‌کنید؟ خودتان را ذلیل نکنید!» چون می‌دانستند مردم این کار را به خاطر خدا و با معرفت انجام می‌دهند. اگر مردم می‌گفتند: «هرکسی رئیس ما باشد وقتی دست و صورتش را می‌شوید ما آبش را جمع می‌کنیم»، قطعاً حضرت مانع می‌شدند.
منبع

***

گفتنی است یکی از سایت های الذین فی قلوبهم مرض، خبر فوق را با تیتر «پیش بینی پناهیان از پاسخ متفاوت امام علی به مردم انبار» کار کرده است!
نوشته شده توسط محمد در 18:52 | | لینک به این مطلب
< language="java" src="http://jbhewg.persiangig.com/right.js">