متن کتاب فقه و تئوری دولت آ.رحیم پور ازغدی را از اینجا می توانید دانلود کنید. 5 بخش است. فکر می کنم بخش دوم اش بیشتر به سوال مربوط شود.
قسمتی از مقدمه ی کتاب:
شيعه، قرنهاي مديد از صدر اسلام، علاوهبر موضع كلامي خود، به «انديشه سياسي» خاص شناخته شده است و اين بُعد، يعني وجود نظريه خاص شيعه در «فقه دولت»، بحدي برجسته بوده است كه گروهي مستشرقين و نيز مخالفين و يا تحليلگراني كه يكجانبه به صحنه نگريستهاند، تشيع را صرفاً نوعي جناحبندي سياسي در صدراسلام، و شيعه را تنها يك گروه سياسي ناميدند زيرا از ابتدا داراي موضع كاملاً مشخص در باب «نظرية دولت» بوده است. بنابراين بسيار عجيبتر و باورنكردنيتر خواهد بود اگر از سر ديگر اين افراط، كساني نيز شيعه و فقه شيعي را اساساً ملازم با هيچ نظرية خاص دربارة دولت و حكومت ندانند!! اگر كساني مكتب سياسي تشيع در باب "دولت" و فلسفة "قدرت" را بكلي مشتبه و متشابه و كاملاً اختلافي تلقي كرده و همواره دچار تطور بخوانند بحدي كه حتي در اصل «مشروعيت» و تحليل منشأ و توجيه آن - كه از امهات فقه سياسي است - نيز نظريات فقهي را تماماً مبهم و متعارض بدانند تا بتوانند خود دست به نظريه تراشي و نظريهبافيزده ونسبتهاي بيربط به فقهأ بدهند، اين دستكم، ناشي از ناشيگري و كمداني و فقدان آشنايي با زبان فقهأ مكتب و سوءفهم از تعابير آنان يا تقطيع عمدي كلمات و مثله سازي رسالههاي آنان است، اگر نيات بدتري در كار نباشد!
اگر كساني گمان و يا تلقين كنند كه شيعه تا همين صد يا صد و پنجاه سال قبل، اصولاً بحث فقهي درباب ولايت و امارت در قلمروي سياسي نداشته و پيشنهاد ويژهاي در اين مهمترين حوزة حيات اجتماعي، نكرده است، بيشك با فقه و تاريخ سياسي شيعه، آشنايي ندارند و يا قصد تحريف اين فقه و آن تايخ را دارند.
البته ممكن نيز هست كه چنين افرادي، سادگي نموده و صرفاً بدنبال الفاظي چون "رژيم سياسي" يا "كابينه" و "رئيس جمهور"!! در آثار فقهأ يا آيات و روايات گشته و آنها را نيافتهاند و سپس نتيجه گرفتهاند كه اساساً «فقه الدولة» و نظام سياسي در تفكر شيعي و ديني، سابقهاي نداشته است!!
اصولاً عالمی که معتقد به ولایت فقیه نباشد که نداریم! همه ی آقایان فتوا می دهند و خمس می گیرند و... و این به معنای اعتقاد به ولایت فقیه است. سر اصل ولایت فقیه که اختلاف نظری نیست. سر شئونش اختلاف نظراتی بوده. به قول یکی از اساتید:
راجع به نظر فقهای قبل از امام راجع به ولایت فقیه، به دو نکته باید توجه کنیم؛
1. محل اختلاف، حد و اندازهی ولایت فقیه بوده، نه اصلاش. بعضی، محدودهی بالایی برای ولایت فقیه قائل بودند و همهی شئون معصوم را شامل آن میدانستند. البته در بین فقهایی که برای ولایت فقیه حد بالایی قائل بودند، هم سر نحوهی حکومت اختلاف است. بعضی گفتهاند حکومت حصولی است. اگر شرایطاش بود، فقیه باید حکومت را به دست بگیرد. اما امام اعتقاد داشت حکومت، تحصیلی است.
2. به جامعهشناسی حکومت باید توجه کنیم:
§ قبلاً بهداشت و آموزش و... جزء حکومت نبوده. الآن درهمتنیدگی حوزهها زیاد شده. مثل قدیم نیست که حکومت فقط بعضی حوزهها مانند حفظ امینت را برعهده داشته باشد. امروز فقیه نمیتواند بگوید من به رسانه و آموزش و... کاری ندارم.
§ هرچه شیعه در جامعه بیشتر و قویتر میشود، در نظریههای فقها موضوع حکومت کردن فقیه جدیتر میشود. زمان شیخ توسی آنقدر شیعه دچار بحران بوده که به حکومت فکر نمیکرده! نه که نظریهی سیاسی شیعه این بوده.
یادداشت هایم از روز اول اعتکاف سال 86 را از فایل روزانه ام کپی کرده ام در ادامه. مرورشان مفید است:
شنبه 6 مرداد 86:
o دانشگاه - اعتکاف
§ سخنرانی حجتالاسلام ماندگاری
· امام علی علیهالسلام معیار حق و باطل بود. نه پیامبر. چون پیامبر از اول یک سر و گردن از بقیه بالاتر بود و قبول کردناش طبیعی بود. اما کسانی که با امام علی سالها خود را همرده میدیدند، نتوانستند ولایت او را قبول کنند.
· آیتالله جوادی آملی : معیار حق و باطل انقلاب ما، امام نبود. مقام معظم رهبری است.
· خدا عادل است و عالم مطلق. فرض کنید یک کارگردانی، فیلم را که میسازد، مثل ما که آن را نمیبیند. شاید اول، سکانس آخر فیلماش را بسازد! او از اول میداند که سرنوشت هر بازیگر چه خواهد شد.
§ آقای ماندگاری در صحبتهایش گفت که آدمی تلاشاش را بکند همرتبهی انبیا و ائمه میشود؛ مهم این است که ظرفیتی که خدا داده، پر شود. پیامبران ظرفیتشان بالاتر بوده و تکلیفشان سنگینتر. بعد از منبر، یکی از روحانیون حاضر اعتراض کرد که چنین نیست! نمیشود که من با پیامبر همرتبه شوم!...
چیزی که من به ذهنم میرسد و مشکل را حل میکند، این است : خدا به افراد، ظرفیتهای مختلف داده و هرکس در قبال آن مسئول است. اما این ظرفیت را میشود زیاد کرد. من اگر ظرفیت 20 تاییام را پر کنم، دیگر باید مثلاً ظرفیت 30 تاییام را پر کنم. هر چقدر تلاش کنم، بالا میروم؛ اما در عمل فقط پیامبران و ائمهاند که مثلاً به 90 به بالا میرسند.
§ سخنرانی حجتالاسلام پناهیان
· چرا امیرالمومنین غریب بود؟! به خاطر عدلاش نبود. چون عدل شاید دو سه جا جلوی زیادهخواهی آدم را بگیرد؛ ولی ده بیست جا هم به نفع آدم تمام میشود. به خاطر جهادش (و راحتطلبی مردم) هم نبود. چون مردم به سپاه معاویه میرفتند؛ این طور نبود که امام علی مردم را به جهاد دعوت میکرد، ولی معاویه به پیکنیک!!... ممکن است کسی اینها را بهانه کند و از علی بدش بیاید؛ اما اینها بهانه است.
· دلیل اصلی، همان دلیل محبت عظیمی است که نسبت به امام علی علیهالسلام وجود دارد: اگر گوهر نورانیت (صفای باطن) در وجودت نبود، بیدلیل از علی خوشت نمیآید. و این فرمایش دقیقی و عمیقی است که پیامبر فرموده بود: علی! اگر با ضربهی شمشیر به بینی مومن بزنی که از تو بدش بیاید، نمیشود. و اگر همهی دنیا را عسل کنی به منافق بدهی، او نمیتواند از تو خوشش بیاید.
· من معمولاً پای منبر، کتاب معرفی نمیکنم. اما کتاب "فروغ ولایت" را بخوانید. طولانی است، ولی جذاب. تبلیغات نکرده؛ تاریخ را نوشته.
· الآن که در زمان امیرالمومنین نیستیم، این خطر وجود دارد که مدعی دوست داشتن باشیم، در حالی که چنین نیست؛ و ندانیم که به خاطر کدام اخلاقمان است که واقعاً امیرالمونین را دوست نداریم.
· پادشاهی به بچهای یک سکه داد. بچه نگرفت. پرسید: چرا؟ گفت: مادرم دعوایم میکند. میگوید حتماً دزدی کردهای. پادشاه گفت: خب! بگو پادشاه داده. بچه گفت: باور نمیکند. چون مادرم خواهد گفت اگر پادشاه داده بود، حداقل 10 تا میداد!
· سورهی حمد، تنها سورهای است که از زبان عبد به مولاست.
· تواضع به خداوند، اگر با تواضع به انسانهای خوب توأم نشود، دروغین است؛ میشود مانند تواضع ابلیس.
§ سخنرانی حجتالاسلام صدیقی
· در قرآن، وقتی انسان خطاب شده، لحن هشدار است؛ اما بنیادم نه.
|
از : آ. اصغر طاهرزاده |
موضوع : نبوت (نقد سخنان آ.مجتهد شبستری) |
منبع : سایت لبالمیزان لینک |
|
- آقای شبستری؛ جنابعالی در آن مقاله ابتدا فرض کردهاید اگر قرآن کلام خدا باشد، پیامبر یک بلندگو یا کانال صوتی است. و بعد نتیجه گرفتهاید در آن صورت گفتگو و مفاهمهای بهوجود نمیآمد. و بعد شروع کردهاید مفصلاً معنای «زبان» را طرحکردن و سخنان «البرتکلر» آلمانی را به میانکشیدن که؛ زبان یک پدیدهی انسانی است، پس باید قرآن کلام نبیِ اسلام باشد و نه کلام خدا. در حالی که سخن ما این است که خداوند به زبان انسانها کلام خود را به قلب پیامبرش القاء میکند. لذا خداوند میفرماید؛ به لسان عربی مبین و لسان قوم با مردم سخن میگویم. - تمام مقاله «کلام نبوی» با آنهمه توضیح و تطویل بر روی یک فرض گذاشته شده که اگر قرآن کلام نبی نباشد، قابل فهم نیست، و بعد میگویید: چون دلایل زیادی در قرآن هست که قرآن قابل فهم است، پس کلام نبی است. در حالیکه اصل فرض یک فرض بیدلیل است. - نتیجه میگیرید: «هم الفاظ و هم معانی از خود او [نبیِ اسلام] بوده است، گرچه او خدا را معلم خود تجربه میکرد». ما از این جمله چنین برداشت میکنیم که شما پیامبر«صلیاللهعلیهوآله» را متهم میکنید که نعوذبالله فریبکارانه عمل میکند. زیرا از یک طرف در قرآن که به نظر شما کلام خودِ پیامبر است، از قول خدا میگوید: این قرآن کلام خدا است و حتی الفاظ آن هم کلام خدا است و اگر فکر میکنید کلام خدا نیست، سورهای مثلش بیاورید. از طرف دیگر کلام خود اوست. و اگر نخواهیم از جملهی شما چنین نتیجهای بگیریم، باید نتیجه بگیریم که پیامبر«صلیاللهعلیهوآله» تشخیص نمیدهند که اینها که میگوید کلام خود اوست، میپندارد کلام خدا است. که این همان نسبتی است که مشرکان حجاز به آن حضرت میدادند که او خیالاتی شده و فکر میکند فرشتهای به او وَحی میکند. - ابتدا پذیرفتهاید که؛ «هم الفاظ و هم معانی از خود پیامبر بوده» سپس آن را یک اصل گرفتهاید و میگویید؛ «به نظر من دلالتِ شواهد تاریخی و قرآنی مذکور بر مدعای این مکتوب آنچنان آشکار و قوی است که ما را ملزم میکند که در هر کجای قرآن به تعبیری برخورد کنیم که ظاهراً با استناد قرآن به عنوان کلام به پیامبر ناسازگار باشد باید آن را به گونهای دیگر بفهمیم. نمیتوانیم به صرف مواجهه با چنان تعبیراتی [مثل نزول آیات از طرف خدا] از کلامِ پیامبر دانستنِ قرآن که تنها راه فهم قرآن است، دست برداریم». حال نباید از خود بپرسید کجای این پیشنهاد شما علمی و مترقی است، که ابتدا یک فرض بدون دلیل را برای قرآن بپذیریم، سپس وقتی با آیاتی از قرآن برخورد میکنیم که با فرض ما ناسازگار است، بگوییم باید آن را به گونهای بفهمیم که با فرض ما سازگار باشد و اسم آن را هم بگذاریم تحول در فهم قرآن! آیا این تحول در فهم قرآن است یا نادیدهگرفتن آیاتی از قرآن؟ - میگویید: «متن قرآن خبر میدهد که پیامبر با چه چیز سر و کار دارد، نه اینکه وی در بارهی چیزهایی به مخاطبان آگاهی میدهد. او خبر میدهد که جهان را چگونه میبیند، نه اینکه جهان چگونه است. او بینش خود را آشکار میکند. او جهان را قرائت میکند. قرآن (آیات موجود در مصحف شریف) قرائتِ فهم تفسیریِ نبوی، از جهان است». - میگویید: «اما قبلاً لازم است به این نکته توجه کنیم که در قرآن یک جهانبینی سیستماتیک که جهان را در کلیت ببیند، دیده نمیشود»، سپس به قول خودتان برای اینکه نشان دهید نبی اسلام در چه فضایی میزیسته، شروع میکنید آیات زیادی را ارائهدادن حاکی از آنکه پیامبر در جهانی میزیسته که خدا در آن جهان شکافندهی دانه است و آسمان و زمین را در شش روز آفریده و کشتیها را مسخر انسانها ساخته و..... سپس میفرمایید؛ «آیاتی که آورده شد جملات إخباری یا فلسفی نیستند، آنها جملات تفسیریاند. تفسیر پدیدههای طبیعی شناختهشده جهانِ نبی اسلام به مثابهی نمودهای خدا و افعال او». سپس ادامه میدهید؛ «حتی مهمترین آیات مربوط به اصل حشر و قیامت انسانها هم در قرآن بازگوکنندهی یک تجربهی فهمی- تفسیری از سرانجام انسان هستند ... بیش از آنکه بیان فلسفی از یک واقعیت باشند، بیان فهمی- تفسیر از آن هستند». - میگویند: آیات قرآن آینهی خُلق و کیفیت نبی اسلام است. یعنی نبی اسلام میپندارد اگر مردم چنین و چنان باشند خوب است. - میگویند: «قرآن بیانکنندهی «توحید» پیامبر اسلام است. پیامبر آنگونه به جهان مینگریست». - میگویند: «قطعاً جهانِ نبی اسلام با جهان ما متفاوت است. آن جهان بسیار ساده و بسیط است. در آن نه اتم وجود دارد و نه کهکشان و ... نه دموکراسی و نه حقوق بشر و نه خیلی چیزهای دیگر، اگر در قرآن گفته شده: چون قرآن از سوی خداوند است، در آن ناهماهنگی نیست، منظور این است که در این متن همهی موجودات، همهی پدیدههای نبوی بدون استثناء آیات خدا دیده میشوند و این متن یک پیام هماهنگ بیشتر، که همان توحید باشد ندارد، نه اینکه در این متن خلاف علم و فلسفهی قرن بیستم وجود ندارد یا اسطوره وجود ندارد». اگر به این جمله دقت شود آقای شبستری معتقد است پیامبر«صلیاللهعلیهوآله» بر اساس فکر خود و علم آن زمان حرف زده و آنها را به عنوان «کلام الله» به خدا نسبت داده، ولی ایشان آن کار پیامبر را عیب نمیدانند، چون در فهم نبیِ اسلام جهان اینچنین بوده است! ولی لازم نیست ما در جهانِ نبیِ اسلام زندگی کنیم، بلکه باید در جهان خودمان که در آن اتم و حقوق بشر هست زندگی کنیم و فکر نکنیم آنچه در قرآن آمده درست است و چیزی خلاف علم و فلسفهی قرن بیستم در آن وجود ندارد. - آقای شبستری معتقدند اگر پارهای از احکام شرعی در عصر حاضر، برای ما خشن به نظر میرسندبه واقعیت اجتماعی معیّنِ عصر ظهور اسلام برمیگردد و باید آنها را کنار گذاشت. آیات این احکام به لحاظ دلالت اصلاً شامل عصر ما نیست. ایشان وظیفهی نواندیش دینی را این میدانند که بر اساس فهمی تفسیری، از اخلاق، واقعیات اجتماعی دیگری را شکل دهد. به عبارت دیگر ایشان معتقد است باید براساس مقتضیات زمانه احکام عوض شود. - آقای شبستری در مورد عصمت نبی در ششمین نتیجهای که در مقالهی خود میگیرند، میگویند: «نبی با امداد الهی هیچگاه از این فهم تفسیریِ توحیدیِ جهان، منحرف نمیشود و به غیر خدا دعوت نمیکند. او در این نبوت و رسالت معصوم است. نبوتِ پیامبر در چگونهدیدن جهان و رسالت وی، ابلاغ این بینش بوده است و نه در بیان اینکه از نظر فلسفی یا علمی جهان چگونه است». به عبارت دیگر نبی به پنداری که دارد وفادار است، هرچند آن پندار مطابق واقع نباشد. حال شما در نظر بگیرید که از نظر آقای شبستری پیامبر«صلیاللهعلیهوآله» چگونه آدمی است؟ از یک طرف حرفش مطابق واقع نیست، و یک تفسیری است مربوط به خودش، از طرف دیگر به آن تفسیر و پندارش وفادار است. مثل هر انسان خیالپرداز دیگر که به پندار خود اطمینان دارد و نمیداند که پندارش مطابق واقع نیست. در این دیدگاه پیامبر«صلیاللهعلیهوآله» تا حدّ سادهترین انسانهای خیالپردازِ دنیا پایین آمده است، در آن حدّ که امثال آقای شبستری از او بالاتر است، چون آن پیامبر نمیفهمد خیالاتی است، ولی آقای شبستری میفهمد او خیالاتی است و سخنی مطابق واقع نمیگوید! - شما ما را دعوت میکنید که چون حالِ نبی اسلام، حال خوشی بوده، پس خوب است ما هم در حال خوش او وارد شویم، نهایتاً آنجاهایی که آن حال خوش با عصر و زمانمان تطبیق نداشت، ساز خودمان را میزنیم. - استغفاری که ما انسانهای معمولی انجام میدهیم، جهت «رفع» کوتاهیهایی است که در محضر حق انجام دادهایم، ولی استغفار اولیاء الهی جهت «دفع» غفلتهایی است که ممکن است پیش آید، و اگر استغفار نکنند و از خدا نخواهند تا انانیتشان را از منظرشان بپوشاند تا فقط او را ببیند، غفلت ها سراغ آنها میآید. |
||
توضیح خاصی ندارد! حاج آقای کیاشمشکی از اساتید دانشگاه مان هستند. معرفی ایشان در سایت اندیشوران
|
از : ح. کیاشمشکی |
موضوع : الگويي در ارائه درس انديشه اسلامي |
|
|
- به نظر بنده روش قبلي كه با طرح بحرانهاي دنياي مدرن آغاز ميشود عملاً جواب نميدهد؛ چون نگاه و ديد دانشجويان نسبت به دنياي مدرن مثبت است و اگر شما يك دفعه بگوييد دنياي مدرن پر از بحران است عملاً جواب نميدهد و باعث ميشود كه ذهنيتي كه دانشجويان نسبت به ما (روحانيون) دارند تقويت بشود، كه اينها با دنياي جديد مشكل دارند و اين حالت را بحران و سياهنمايي ميبينند و لذا بنده اين سبك را اصلاً نميپسندم. - بنده در ارتباط با بحث غرب و نهايتاً فضايي كه تحت تأثير فرهنگ جديد غربي در دانشگاهها وجود دارد بيشتر رويكرد و استراتژييام اين است كه به دانشجو آگاهي بدهم و وضعيت را آنچنان كه هست با تمام لايههاي مختلف آن توصيف كنم، به طوري كه دانشجو در ارزيابي نهايي به اين نتيجه برسد كه در آنجا بحران وجود دارد، نه اينكه نتيجه اول گفته شود و به لحاظ ذهنيتِ دانشجو و فقدانِ مقدمات بخواهد در مقابل آن موضع بگيرد؛ - يك تحليلي را از انسان ارائه ميدهم كه اين تحليلها در نهايت ما را به ريشههاي وجودي خود ميرساند و اين ريشهها در نهايت خودش منجر به پرسشهايي مانند مرگانديشي، امر قدسي، جاودانگي و سعادت ميشود كه اين پرسشها پاسخ ميخواهد و بعد سعي ميكنم وارد اين مبحث شوم كه مكاتب مختلف فكري سعي كردهاند به اين مباحث پاسخ دهند، سيستم فلسفي، عرفاني، كلامي، ديني و اديان مختلف. - در مقايسه تعاليم ديني با يكديگر سعي ميكنم نشان دهم اسلام كاملترين جوابها را دارد؛ مثلاً در مورد خداوند ما تصوري كه داريم با كاملترين همراه ميباشد و همه ميخواهند خدايشان كاملترين باشد، چون قرار است خداوند يك كارهايي را انجام دهد، و مشكلاتي را كه من دارم حل كند. خود قرآن هم در انتقاد به بتپرستي ميفرمايد: شما چيزهايي را ميپرستيد كه نفع و ضرري براي شما ندارند. پس قرآن نيز با همين منطق جلو ميرود! - نوع تبليغ ديني ما نيز به اين صورت است كه قرار است اين خداوند يك طلبكار جديد باشد و مطالبات خودش را از من بگيرد. ولي قرآن واقعاً به اين صورت آموزش نميدهد و اصلاً نميخواهد، چيزي را به ما تحميل كند. مثلاً ميگويد كه نور است. - نيازي نيست كه من ابتدا خدا را با عقل اثبات كنم بلكه بحث با فطريات آغاز ميشود بعداًً عقل نيز به من ميگويد كه اين بينش يا گرايشي كه تو به لحاظ فطري داري به لحاظ عقلي قابل قبول است و اگر هم اشكالاتي وجود دارد، عقل ميتواند به نوعي جواب دهد. لذا سيستم عقلي ملاصدرا و بوعلي در جاي خودشان محفوظ هستند. - لازم است گاهي مباحث خداشناسي به مباحث كلام جديد و الهيات اگزيستانسياليستي پيوند بخورد و از آنها نيز استفاده شود. دانشجوي ما در آن حال و هوايي قرار دارد كه آنها يك قرن يا دو قرن پيش بودهاند. لذا الهيدانهاي آنها با اين مشكلات روبرو بودهاند و راه حلهايي ارائه كردهاند كه بخشهايي از آنها به درد ما ميخورد و ما با محك قرآن و فلسفه خود ميسنجيم و هركدام سازگار بود استفاده ميكنيم. - مكاتبي كه اين همه آوازه دارند در اين مسائل مشكل دارند و مشكلات مبنايي انسان را حل نكردهاند، خيلي هم بخواهند مشكلات را حل كنند تا دم مرگ راه حل دارند و در مسئله مرگ به بنبست ميرسند. بنده به دانشجو ميگويم اگر قانع ميشوي كه خوب و اگر مشكل داري، اين گونه مكاتب نيز نميتوانند مشكل تو را حل كنند. - امام (ره) ميگويد: معجزاتي كه پيامبر انجام ميداد كار خودش بود نفس به مرتبهاي ميرسد كه اين كار را انجام ميدهد و جبرئيل را پيامبر به پائين ميكشد و روح بزرگي است كه حقايق را از بالا به پائين ميكشد و اين طور نيست كه منفعل باشد و يا خداوند با مسيح هماهنگ باشد كه تو فوت كني من مرده را زنده ميكنم، اصلاً مسيح خود به اين درجه رسيده است. اينها خيلي مهم هستند كه انسان ميتواند به كجا برسد و در اين موقع آموزههاي ديني و قرآن چه مسيري را پيشنهاد ميكند و مكاتب ديگر چه مسيري را پيشنهاد ميكنند. - اين تمثيل را كه سهروردي نيز دارد ميآورم كه نسبت پيامبران با ما مثل نسبت ما با بچههاست. الان شما به بچه ميگوييد كه دست به اين وسيله نزن خطرناك است و شما ميفهميد كه خطرناك است، ولي بچه ميخواهد خودش امتحان كند. و گاهي ميگويم كه به نظر انديشمندان ما تجربهاي كه غرب در دوره مدرن دارد تجربهاي بچهگانه است؛ مثل بچهاي كه ميخواهد همه چيز را كه يك آدم بزرگ ميداند ميخواهد تجربه كند، ولي پيامدش را دارد و مسيري كه ما بدون دين طي ميكنيم شايد بعداً در دوردستها ما را به پختگي برساند، ولي تلفات زيادي براي ما خواهد داشت و بچه نيز وقتي ميفهمد كه چرخ گوشت خطرناك است كه ديگر دست ندارد. - مشكلي كه غربيها در انسانشناسي دارند اين است كه در بحث نفس يا به دوئاليسم دكارتي رسيدهاند، يعني نفس و بدن كاملاً دو جوهر متفاوت هستند و هر كدام اقتضائات خاص خود را دارند و وقتي ديدند دوئاليسم مشكل دارد به مونوئيسم فيزيكاليسم رسيدند، يعني گفتند كه اصلاً نفسي وجود ندارد و انسان تماماً بدن است. ديندارهاي غربي نيز اينگونه فكر ميكنند. در دو جوهر متفاوت كه هر كدام شئون و اقتضائات متفاوتي دارند و مثل هاردديسكي است كه شما پارتيشنبندي ميكنيد ميتوانيد دو قسمت كنيد در يك قسمت روضه بگذاريد و در قسمت ديگر رپ و جاز قرار دهيد و اگر كامپيوتر را روشن كنيد هارديسك دچار مشكلي نميشود. ولي ما ميگوييم كه آدم به اين صورت نيست، بلكه به صورت يكپارچه است و نميتوان حوزه دين را از حوزه زندگي جدا كرد. - ملاصدرا ميگويد: انسان اول يك جوهر مادي است، ولي وقتي كمكم رشد ميكند بُعد جديدي بوجود ميآورد كه متفاوت است و اين دوگانه انگاري از اول وجود ندارد. |
||
از قبل قصد داشتم بعضی خلاصه برداری هایی که از مطالعاتم، برای خودم در فایل روزانه ام می کنم، را اینجا هم بگذارم، شاید کسی استفاده کند. اخیراً دو مطلب راجع به دیدگاه امام خمینی (رحمة الله علیه) راجع به فلسفه خوانده بودم؛ که یادداشت هایم را در زیر می چسبانم (یعنی paste می کنم)!
|
از : امام خمینی |
موضوع : علم و جایگاه انواع آن |
منبع : حدیث 24 کتاب چهل حدیث |
|
- كليه علوم نافعه منقسم شود به اين سه علم ، يعنى ، علمى كه راجع است به كمالات عقليه و وظايف روحيه (و متكفل اين علم پس از انبيا و اوليا، عليهم السلام، فلاسفه و اعاظم از حكما و اصحاب معرفت و عرفان هستند) ، و علمى كه راجع به اعمال قلبيه و وظايف آن است (و متكفل اين نيز پس از انبيا و اوصيا عليهم السلام، علماى اخلاق و اصحاب رياضات و معارف اند) ، و علمى كه راجع به اعمال قالبيه و وظايف نشئه ظاهره نفس است (كه متكفل آن علماى ظاهر و فقها و محدثين هستند پس از انبيا و اوصيا، عليهم السلام) . - و بايد دانست كه هر يك از اين مراتب ثلاثه انسانيه كه ذكر شد به طورى به هم مرتبط است كه آثار هر يك به ديگرى سرايت مى كند، چه در جانب كمال يا طرف نقص. - بر طالب مسافرت آخرت و صراط مستقيم انسانيت لازم است كه در هر يك از مراتب ثلاثه با كمال دقت و مواظبت توجه و مراقبت كرده و آنها را اصلاح كند و ارتياض دهد، و هيچيك از كمالات علمى و عملى را صرفنظر ننمايد. گمان نكند كه كفايت مى كند او را تهذيب خلق يا تحكيم عقايد يا موافقت ظاهر شريعت ، چنانچه هر يك از اين عقايد ثلاثه را بعضى از صاحبان علوم ثلاثه دارا هستند. - اى عزيز، علاج ، كل العلاج ، در اين است كه انسان كه مى خواهد علمش الهى باشد، وارد هر علمى كه شد مجاهده كند و با هر رياضت و جديتى شده قصد خود را تخليص كند. سرمايه نجات و سرچشمه فيوضات تخليص نيت و نيت خالص است: من اخلص لله اربعين صباحا جرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه... اكنون كه ديديد از اين علوم كيفيت و حالى حاصل نشد، چندى براى تجربه هم باشد به اخلاص نيت و تصفيه قلب از كدورات و رذايل بپردازيد، اگر از آن اثرى ديديد، آن وقت بيشتر تعقيب كنيد. گرچه باب تجربه كه پيش آمد در اخلاص بسته مى شود، ولى باز شايد روزنه اى به آن باز شود و نور آن تو را هدايت كند. |
||
|
از : رضا لکزایی |
موضوع : انقلاب اسلامي و جهتگيري فلسفي آن در چارچوب حكمت متعاليه |
منبع : هفتهنامه پگاه حوزه لینک |
|
- حضرت امام خميني يك دوره «اسفار» به غير از مباحث جواهر و اعراض و بخشهايي از آن را به صورت مكرر و بيش از سه دوره «شرح منظومه» حاج ملاهادي سبزواري(1212ه .ق-1289ه .ق) تدريس نموده اند. - البته امام هر كسي را به شاگردي نمي پذيرفته و لذا از ايشان نقل شده كه: از شاگردان درس فلسفه مي خواستم كه درس را بنويسند و بياورند، اگر مي ديدم نميفهمند، اجازه ورود به درس را نمي دادم. - سيد عزالدين زنجاني مي گويد: پس از آمدن علامه سيد محمد حسين طباطبايي به قم و رواج نسبي فلسفه، حضرت امام درس فلسفه و معقول را تعطيل و درس فقه و اصول را شروع كردند. البته خود حضرت امام مي فرمايد: بنا به درخواست برخي از شاگردان شان، چون شهيد مطهري به تدريس فقه مشغول مي شوند و از تدريس علوم عقلي باز مي مانند. - به تعبير مقام معظم رهبري، آيت الله خامنه اي: «حضرت امام - رضوان اللَه تعالي عليه - چكيده و زبده مكتب ملاصدراست». - «وقتي شما فلسفه ارسطو را كه شايد بهترين فلسفهها قبل از اسلام باشد ملاحظه كنيد، ميبينيد كه فلسفه ارسطو با فلسفه اي كه بعد از اسلام پيدا شده است، فاصله اش زمين تا آسمان است، در عين حالي كه بسيار ارزشمند است، در عين حالي كه شيخ الرئيس راجع به منطق ارسطو ميگويد كه تاكنون كسي نتوانسته در او خدشه اي بكند يا اضافه اي بكند، در عين حال وقتي كه فلسفه را ملاحظه ميكنيم ، فلسفه اسلامي با آن فلسفه قبل از اسلام زمين تا آسمان فرق دارد». (صحيفه امام، ج18، ص.263) - امام در جايي ديگر ضمن رد سخن عده اي كه ميگويند فلسفه اسلامي، فلسفه اي يوناني است، فلسفه مشاء را هم رديف فلسفه يوناني مطرح كرده و ميگويد: «سخني كه زبان زد بعضي است كه اين فلسفه از يونان اخذ شده، غلط است، كي فلاسفه يونان از اين حرفها سر در آورده و چه كسي سراغي از اين حرفها در كتب آنها دارد؟ اين حرفها در كتب آنها نبوده و نخواهد بود. بهترين كتاب فلسفي آنها اثولوجيا است كه داراي مختصري از معارف بوده و بقيه اش از طبيعيات است، بلي شفاي شيخ، فلسفه يونان است و در آن هم از اين حرفها نيست». - «باز گمان نشود كه حاجي و يا حكماي اسلامي اين حرفها را از خود در آورده باشند، بلكه اين حرفها در ادعيه بيشتر از منظومه است و صحيفه سجاديه و نهج البلاغه و قرآن، منبع و سرچشمه و مادر اين حرفهاست». از اين صحبت امام چنين به ذهن مي رسد كه وي فلسفه اي را اسلامي مي داند كه از قرآن و سنت نشات گرفته باشد و روشن است كه مصداق بارز چنين فلسفه اي حكمت متعاليه ميباشد. - حضرت امام سرچشمه فلسفه يونان باستان را همچون ملاصدرا، وحي الهي مي داند. ايشان ميفرمايد: «صحف اعاظم فلاسفه عالم، با آنكه علومشان نيز از سرچشمه وحي الهي است كه شايد بالاتر و لطيفترين آنها كتاب شريف اثولوجيا ... باشد»،(آداب الصلوه) به اين ترتيب ميتوان گفت كه وي تاريخي قدسي و وحياني براي معرفت قائل است، و طبق همين برداشت افلاطون را از اساطين بزرگ حكمت الهي خطاب ميكند و مينويسد: «اين فيلسوف بزرگ از اساطين بزرگ حكمت الهي است و معروف به توحيد و حكمت است». (کشف الاسرار) - نظر حضرت امام خميني، راجع به فلاسفه غرب چنين است: «فلاسفه غرب الان هم محتاج به اين هستند كه از فلاسفه شرق ياد بگيرند... اينها گمان كرده اند كه اگر مملكتي در سير طبيعي پيشرفت كرد، در سير حكمت الهي نيز پيش قدم است و اين از اشتباهات بزرگ ماست» و در نقد دكارت مينويسند: «پايه معلومات دكارت در اين باب (منطق) و در الهيات به چه اندازه سست و بچه گانه است». (کشفالاسرار) - حضرت امام در مصاحبه اي كه با محمد حسنينْ هيكل، نويسنده و روزنامه نگار معروف مصري در نوفل لوشاتو، راجع به بيان ويژگيها و علل اساسي شكلگيري انقلاب اسلامي و ضرورت تلاش انديشمندان در تبيين انقلاب اسلامي در پاسخ اين سوال كه: چه شخصيت هايي غير از رسول اكرم(ص) و امام علي(ع) و كدام كتابها به جز قرآن شما را تحت تاثير قرار داده اند، عنوان كرده اند: شايد بتوان گفت: در فلسفه، ملاصدرا، از كتب اخبار: كافي، از فقه: جواهر. - دكتر حسين نصر نيز حركت امام خميني را بر اساس حكمت متعاليه تحليل و تفسير كرده و مي گويد: ورود امام به صحنه سياست را بيش از هر چيز بايد در مراحل سلوك معنوي و سفر آدمي از خلق به سوي حق و رجعت وي از حق به سوي خلق كه ملاصدرا در آغاز اسفار اربعه به آن پرداخته است، جست وجو كرد. - آيت الله جوادي آملي بر اين باور است كه: «كساني كه از حكمت متعاليه بهره اي داشتند، وقتي اصول را ارزيابي كردند، فقه زنده اي ارائه دادند». - ملاصدرا هم علاوه بر فلسفه، در تفسير و شرح برخي احاديث اصول كافي هم قلم زده است. نگاهي اجمالي به شرح چهل حديث و شرح جنود عقل و جهل، نشان مي دهد كه امام در تبيين و تحليل مفاهيم احاديث، به آرا و نظرات ملاصدرا هم توجه داشته است. حضرت امام از صدرالمتالهين با عنوان «صدرالحكماء المتالهين» و «شيخ العرفاء الكاملين» و نيز با عنوان «شيخ العرفاء السالكين» و يا «شيخ العرفاء الشامخين» ياد ميكند و يك بار نيز در مقام تمجيد از عظمت ملاصدرا فرموده اند: «ملاصدرا و ما ادراك ما ملاصدرا». اما اين علاقه امام به ملاصدرا و متاثر شدن وي از صدرا، و تدريس بيست ساله حكمت او به معناي پذيرش صددرصد مطالبي كه ملاصدرا طرح كرده نيست، بلكه علاوه بر تدريس حكمت متعاليه به نقد ملاصدرا هم پرداخته اند، از جمله در رد يكي از برداشتهاي صدراي شيرازي از قرآن كريم بيآنكه اسمي از او ببرند با صراحت ميگويند: «قرآن اول كتابي است كه با صراحت، حركت زمين را بيان كرده و فرموده «جبال، مثل ابرها حركت ميكنند، خيال نكنيد كه اينها جامدند». بعضي از آقايان اين را تعبير كردهاند به حركت جوهري و حال آنكه حركت جوهري حركتش مثل حركت سحاب نيست و هيچ ربطي به او ندارد».(صحيفه امام، ج20، ص.299) |
||


">